https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/91022
شناسه خبر: 91022
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۳۱
معجزه
عبدالله نیرومند عبدالله دانشجوی رشته کامپیوتر بود . در همان ایام پدرم به زحمت توانست خانه ای بسازد اما برای تکمیل اش با مشکل مالی مواجه شد . فصل سرما و یخبندان داشت نزدیک می شد . عبدالله که آمد وضعیت مان را دید گفت : - غیرتم اجازه نمی ده برادرا و خواهرام تو سرما باشن و من برم دانشگاه از دانشگاه انصراف داد و رفت خدمت سربازی . همزمان کارگری هم می کرد . با حقوق اندک سربازی و دستمزدی که می گرفت مخارج لوله کشی خانه جدید را تامین کرد *** کلاس اول راهنمایی بودم . معلم دینی تک تک دانش آموزان کلاس را امتحان کرد . از همه ما خواست جلوی بقیه نماز را به طور کامل بخوانیم . من بلد نبودم . به همین دلیل با چشم گریان آمدم خانه . عبدالله همان شب مرا به مسجد برد و نماز خواندن را یادم داد . آموزش مقداری طول کشید اما او صبور و با حوصله بود : « تا یاد نگیری نمی ریم » *** وقتی می رفت مسجد سعی می کرد بچه ها و نوجوانان را هم باخودش همراه کند . حتی با هدیه دادن یک آدامس *** تو جشن عروسی برادر بزرگمان رفت و به او هدیه داد . وقتی برمی گشت دیدم دارد با چشم بسته راه می رود ! این طوری مراقب بود به نامحرم نگاه نکند *** در مناطق روستا نشین بعضی از خانم هایی که دیگر جوان نیستند با نوجوانان فامیل دست می دهند . یک بار در جمعی خانوادگی این اتفاق برای عبدالله افتاد . او سریع دستش را عقب کشید و گرهی به ابرو انداخت : نامحرم نامحرمه ... *** از وقتی برادرم شهید شده بود دیگر پرواز کبوترها را در محله نمی دیدم . پسر همسایه مان که عادت به کبوتربازی داشت این کار را ترک کرده بود . علتش را که پرسیدم سرش را پایین انداخت . شهادت عبدالله او را منقلب کرده بود . *** عبدالله عادت داشت توی دسته عزاداری امام حسین (ع) نی و فلوت بزند . حالا او شهید شده بود و جایش در گروه واقعا خالی بود . هیات که راه افتاد یکی از دوستانمان را دیدم که قاطی گروه طبل و شیپور شده . او را می شناختم . اهل این جور مراسم ها نبود . توی یک گروه مو سیقی ارگ و گیتار می زد . مرا که دید گفت : از اون گروه اومدم بیرون . درسته نمی تونم مثل برادرت نی بزنم ولی طبل زدن رو بلدم *** بر اثر تصادف افتادم روی تخت بیمارستان . روزها و شب ها گذشت و من داشتم از درد و بی تحرکی و تنهایی کلافه می شدم . شکستگی استخوان هایم طوری بود که دکترها گفتند تا شش ماه نباید راه بروم . ماه رمضان هم از راه رسید . با خودم گفتم : « یادش بخیر ! پارسال عبدالله از محل سربازی زنگ می زد خونه و برای سحری بیدارمون می کرد » . شب قدر که شد سه ماه از زمین گیر شدنم می گذشت . همان طور که روی تخت ام دراز کشیده بودم با خدای خودم راز و نیاز می کردم . یک دفعه دلم شکست و به یاد برادرم ، عبدالله ، افتادم . با حالت گلایه به او گفتم : «چرا به خوابم نمیای ؟ مگه من برادرت نیستم ؟ » . نمی دانم چقدر گذشت اما می دانم که خوابم برد . در عالم خواب عبدالله را دیدم : «از من گلایه می کنی ؟» . خودش بود ! دستش را آورد جلو و گفت : « پاشو» . توی رؤیا با ناراحتی گفتم : «نمی تونم پاشم » . دوباره ادامه داد : «نترس . من دستت رو دارم . بیا» . در همان حال چند قدم راه رفتم . ناگهان تصویرش محو شد . صبح که از خواب بیدار شدم توی پاهایم حس جدیدی داشتم . به آرامی از تخت آمدم پایین و راه رفتم . دکتر متخصص با تعجب معاینه ام کرد و گفت : می تونی بری !