https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/91253

شناسه خبر: 91253
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۳۴

بزرگتر

از سال 57 که کمیته های انقلاب اسلامی تشکیل شد تا سال 66 عضو این تشکیلات بود . در بیشتر دعواها و اختلافات محلی به عنوان بزرگتر قبولش داشتند و به او مراجعه می کردند . مرد شجاعی بود و با هیچ کس تعارف و رودربایستی نداشت . بعضی ها می گفتند : - حرف حق مشتری نداره حمید آقا ... چرا خودت رو خراب می کنی ؟ صاف توی صورتشان نگاه می کرد و جواب می داد : - .من درپیشگاه خدا مسؤولم که حرف حق رو بگم .چه شما قبول کنید چه نکنید. *** در بین فامیل هایمان افرادی بودند که مسائل شرعی را رعایت نمی کردند . پدرم در ماه رمضان که معمولا دل ها نرم تر است ، آنها را به گرفتن روزه سفارش می کرد . با این وجود حرف هایش زیاد جدی گرفته نمی شد تا این که یکی از آنها توی آب غرق شد و با یک بدبختی از مرگ نجاتش دادند .بعد از این ماجرا اولین باری که همدیگر را دیدند با همان صراحت همیشگی اش گفت : - این ها نتیجه اعمال شماست ! ... وقتی تراکتوری که ایراد داره رو می فروشید ولی ایرادش رو به مشتری نمی گید ، نتیجه اش همین میشه ! *** از قشر متوسط جامعه بود ولی تا می توانست از فقرا دستگیری می کرد . دار و درخت زیاد داشت . هر وقت مردم مستضعف منطقه برای ساختن سقف خانه شان به تیرهای چوبی نیاز داشتند می آمدند سراغ حمید آقا و بدون پرداختن پول تیرها را تحویل می گرفتند . *** شانزده سال بیشتر نداشتم که گفتم : - می خوام برم جبهه پدرم با غیظ نگاهم کرد : - میدونی جبهه یعنی چی ؟ گفتم :« نمیدونم اما هر چی باشه عادت میکنم » . بعد از مقداری تأمل گفت : - جبهه جایی نیست که بری و برگردی . اگه فرار کنی و من نتونم توی جامعه راه برم و از خجالت مجبور بشم سرم رو بندازم پایین ، اونوقت من می دونم و تو اخلاقش را می شناختم . توی این مسائل جدیِ جدی بود . اما ته دلش از اینکه شجاعانه داوطلب حضور در جبهه شده بودم خوشحال بود . دوباره ادامه داد : - امروز و فردا وقت داری ... بشین خوب فکر کن بعد تصمیمت رو بگیر. هروقت اراده کردی واقعا میتونی دوام بیاری و مشکلات رو تحمل کنی برو *** من فرمانده وقت کمیته بودم . از مرکز استان نامه محرمانه ای آمده بود که تعداد محدودی را برای ملاقات با امام خمینی معرفی کنیم. آن روز یک کار ضروری داشتم و باید می رفتم مرخصی . یک نفر را گذاشتم جای خودم و رفتم . شب امام را توی خواب دیدم . با همان ابروهای پرپُشت و چشم های نافذ ، آمده بود کمیته انقلاب اسلامی روستای یولاگلدی ! نیروها به صف شده بودند و امام داشت از آن ها بازدید می کرد . یک دفعه ایستاد و رو به من پرسید : - من یه پاسدار مخلص دارم که نمی بینم اش . حمید آقا کجاست ؟ توی خواب دست و پایم را گم کردم . با دستپاچگی گفتم : - والله نمی دونم ... بذارید پیگیری کنم امام ادامه داد : - این حمید آقا رو حتما پیدا کنید بیارید . من دوستش دارم یک دفعه از خواب پریدم . صحبت های امام خیلی عجیب و در عین حال واضح و روشن بود . صبح زود رفتم کمیته . به محض این که رسیدم از جانشین ام سراغ حمید عبدالله نژاد را گرفتم . اولش مقداری مِن مِن کرد : - راستش دیروز که شما نبودین من و حمید آقا با هم دعوامون شد . اونم بدون تسویه حساب وسایلش رو برداشت و با حالت قهر، رفت ... ولی شما از کجا می دونین ؟ حکمت آن خواب عجیب داشت برایم روشن می شد : - کسی چیزی به من نگفته . سریع بفرستین دنبالش بگین حاج آقا فخرالدینی گفته بار و بندیلت رو بردار بیا سر خدمتت حمید آقا روی حرف من حرف نمی زد . وقتی آمد قرار شد بین نیروها قرعه کشی کنیم برای دیدار امام . من با توجه به خوابی که دیده بودم اسم او را خارج از برنامه قرعه کشی در لیست قرار دادم . نیروها شروع کردند به اعتراض و غُر زدن . حق با آنها بود . من هم مجبور شدم کوتاه بیایم . می بایست از بین 360 پاسدار کمیته که در کل منطقه بودند ، هشت نفر را انتخاب می کردیم . اسامی را روی قطعه کاغذهایی نوشتیم و ریختیم داخل یک کیسه . اولین اسمی که توی قرعه کشی بیرون آمد حمید عبدالله نژاد بود ! *** یک اختلافی بود در مورد تفکیک زمین . یک طرف ادعا یکی از بستگان خودش بود . پرونده را مطالعه کرده و حرف ها را شنیده بود . به او گفتند بیاید سر زمین و رای خود را بگوید اما حمید آقا نرفت . ممکن بود آن شخص توقعاتی داشته باشد . همان جا حکم را صادر کرد . نظری که داد به ضرر فامیل شان بود !