https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/92055
شناسه خبر: 92055
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۴۴
رفیق
چند روزی از ورود ما به مجتمع آموزش عالی هواناجا گذشته بود. در حیاط مجتمع در حال قدم زدن بودم، رنگ های زرد برگ درختان در پاییز 1380 نشان از سرمای زودرس را می داد. حدودا یک سالی از زمان عقد اینجانب گذشته بود. تدارک اولیه برای زندگی مشترک و حقوق دانشجویی همه آنها مزید بر آن گردیده تا به شدت ذهنم درگیر شود. به خوابگاه برگشتم و بر روی تخت دراز کشیدم. ساعت حدودا 4 بعدازظهر بود، آسایشگاه هم کاملا خلوت و من تنها روی تخت دراز کشیده بودم. ناگهان درب آسایشگاه باز شد. سرم را چرخاندم دیدم که شهید شربتی وارد آسایشگاه شد. سلام کرد، من هم با بی حالی، جواب سلام ایشان را دادم. پس از چند دقیقه، شهید شربتی درکنارم نشست و گفت: «خیلی تو فکری چی شده؟» سرم را به طرفش برگرداندم و گفتم: «واقعیتش مشکل زیاد دارم.» در ادامه شروع به گفتن مشکلاتم کردم. پس از پایان یافتن صحبتهایم شهید شربتی به من گفت: «موافقی با هم به بیرون برویم و کمی قدم بزنیم، هم حال و هوايت عوض بشه و هم من چند مورد خريد دارم، انجام بدهم.» راستش حوصله آسايشگاه را نداشتم و دوست داشتم كمي قدم بزنم. براي همين، زود موافقت كردم و به سرعت لباسهايم را پوشيدم و با شهيد از مجتمع بيرون رفتيم. خش خش برگها كه با راه رفتن در كوچه و پس كوچه ها خارج از مجتمع تا خيابان اصلي به گوشم می رسید، حسي خاص به من داده بود. وقتي كه به خيابان اصلي رسیدیم و وارد پياده رو شديم؛ آن شهيد بزرگوار سر صحبت را باز كرد و گفت: « از اين كه وارد نظام و در قسمت خلباني وارد شدي چه احساسي داري؟» همانطوري كه سرم به سمت پايين و گام ها را پشت سر هم در پياده رو بر مي داشتم، گفتم: « ناراضي نيستم و شغلم را هم خيلي دوست دارم، ولي در حال حاضر، خيلي مشكل دارم.» آن شهيد بزرگوار در مورد وضعيت كاري خود شروع به صحبت كرد و پس از آن در مورد مزاياي شغل خلباني و موقعيت آن در جامعه توضيحات جامع و كاملي داد. راستش را اگر بخواهيد؛ صحبت هايش خيلي تو دلم نشست. خيلي احساس خوشحالي كردم كه به هواناجا منتقل شدم و در شغل خلباني قرار گرفتم. صحبت هاي ايشان خيلي رو من تاثير گذاشت و نگاه من را نسبت به آينده باز كرد. پس از حدودا 1 ساعت قدم زدن و خريد چند قلم وسایل، به سمت مجتمع حركت كرديم. هوا هم تاريك شده بود و صداي اذان که از بلند گوي مسجد بلند شده بود توجه مرا به خود جلب كرد. در مسير خوشحال بودم كه دوست خوبي همانند شهيد شربتي دارم؛ كه توانسته با صحبت هايش و با روشنگري نسبت به شغل من و آينده، ذهن مرا بيش از پيش روشن و شفاف سازد.