https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/95053

شناسه خبر: 95053
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۱:۲۴

مهربانی

به نقل از همسرشهید:ماموریت آخر سرشب که مشغول پخت شام بودم، اسدالله بامن تماس گرفت؛ حقوقش را تازه گرفته بود و می¬خواست خرید برود. خوب یادش مانده بود که قبلا پالتویی را در مغازه دیده و پسندیده بودم. با ذوق و شوق مخصوصی پرسید: «کدام رنگ پالتو را برایت بگیرم؟»؛ من هم در جواب گفتم: «هرکدام را بگیری، فرقی نمی¬کند؛ سلیقه شما رو دوست دارم». اما همان شب به ماموریتی اعزام می¬شوند؛ همه ماموران در آن ماموریت به شهادت می¬رسند؛ و اسدالله نیز با پانزده ضربه چاقو شهید می¬شود. آن چاقویی که در قلبش فرو رفته بود، پول¬ها را پاره کرده کرده بود؛ من هنوز این پول¬های آغشته به خون شهید را نگه داشته¬ام. به نقل از همسر شهید اسدالله شاهیوند زندگی عاشقانه من و اسدالله، در یک خانه با هم بزرگ شدیم؛ هرچند من سن کمی داشتم اما خیلی زود مرا از پدرم خواستگاری کرد. یادم هست وقتی پدرم می¬گفت، دخترم خیلی کم سن و سال است، به شوخی جواب می-داد: «¬می¬خواهم دخترعمورا خودم بزرگ کنم» و همینطور هم شد، در طول زندگی کوتاهمان، اسدالله پشتیبان و تکیه¬گاه محکمی برای من بود و لحظه¬ای دست از حمایت من برنمی¬داشت. آخرین بار که داشت ماموریت می¬رفت به پدر و مادرش سفارش مرا کرده بود: «اگر یک¬وقت برنگشتم، همسرم را مثل دختر خودتان بدانید». بعد از گذشت بیست سال از شهادت وی، یاد و خاطره او برایم زنده است. هروقت بر سرمزارش حاضر می¬شوم با او درد و دل می¬کنم و برای حل مشکلات زندگی با وی مشورت می¬کنم؛ گویی هنوز هم با او عاشقانه زندگی می¬کنم. به نقل از همسر شهید اسدالله شاهیوند دادا موزی من و همسرم پسرعمو و دخترعمو بودیم؛ و بعداز ازدواج ما نیز این علقه خانوادگی محکمتر شد. برادر کوچیکی داشتم که اسدالله عاشق او بود. هروقت که از بیرون می¬آمد، مستقیم به سراغ برادرم می¬رفت، او را روی زانوان خود می¬نشاند و اورا غرق در بوسه می¬کرد. همیشه برایش موز می¬خرید و خودش برایش پوست می¬کند و دردهانش می¬گذاشت. برادرم هم که تازه زبان باز کرده بود، با شیرین زبانی، به اسدالله می¬گفت: «دادا موزی»! اکنون که بیست سال از شهادت اسدالله می¬گذرد، برادرم، که برای خودش جوان رعنایی شده است، بسیار به اسدالله شباهت دارد؛ تاجایی که وقتی حرف می¬زند یا می¬خندد انگار خود خود اسدالله است. همه او را دوست دارند و دستش را می¬بوسند و می¬گویند خاطرات شهید را برای ما زنده می¬کند. به نقل از همسر شهید اسدالله شاهیوند هنوز از مدت زیادی از شهادت اسدالله نمی¬گذشت؛ یک روز که بسیار دل¬تنگش بودم و چندین ساعت گریه کرده بودم، پدرشوهرم با من تماس گرفت و گفت به منزلشان بروم. مثل همیشه، بااینکه خود نیزداغدار بودند، استقبال گرم و پذیرایی خوبی از من کردند؛ اما من از شدت ناراحتی اشتهایم کور شده بود و چیزی نتوانستم بخورم. شب درخواب اسدالله را دیدم؛ خیلی خوشحال شدم و به استقبالش رفتم و از او خواستم که داخل بیاید و گلویی تازه کند. اما او وارد خانه نشد و همان¬جا کنار در ایستاد؛ از اینکه درخانه پدرش غذا نخوردم ابراز ناراحتی کرد و تاکید کرد هروقت غذایی به نیت او می¬دهند، حتما بخورم تا به وی هم¬ بر¬سد. ازآن لحظه به بعد تا به امروز، دیگر دست رد به سینه کسی نزدم و همیشه بعدازخوردن غذا فاتحه و صلوات بسیاری نثار روح همسرم می¬کنم. به نقل از همسر شهید اسدالله شاهیوند فرشته کوچک الهی روز تشییع جنازه بود و من بسیار بی¬قرار و پریشان بودم. وقتی که برای کفن و دفن بر سر مزار همسرم حاضر شدیم، رئیس پاسگاه، به خاطر سن کمی که داشتم، به من گفت: «دخترم اشکالی ندارد، ناراحت نباش، خداوند به تو صبر بدهد و برادرت را شفیع تو قرار دهد». عمویم جلو رفت و به وی گفت: «ایشان همسر شهید و عروس بنده هستند». ناگهان رئیس پاسگاه بر زمین نشست و خاک¬ را از روی زمین جمع کرد و بر سرش ریخت: «همیشه می¬گفت خانم من یک فرشته کوچک الهی است که خداوند به من هدیه کرده است، کجایی مرد که که ببینی در عزای تو خون گریه می¬کند»