https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/96285

شناسه خبر: 96285
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۱:۴۱

همسفر

به نقل از مادرشهید:همسفر معمولا هروقت که می¬خواهم به سفر زیارتی بروم، تنها می¬روم. نه اینکه همسفری نداشته باشم، خودم همیشه ترجیح می¬دهم که تنها بروم. دوست دارم فقط خودم باشم و مهدی. یکبار در سفر راهیان نور، اهل کاروان همگی خانوادگی آمده بودند و فقط من در اتوبوس تنها نشسته بودم. دختر جوانی درحالیکه یک لیوان چای دستش بود به من نزدیک شد و کنارم نشست. ازآنجایی که حدس می¬زدم چه سوالی در ذهنش است، لبخندی زدم و گفتم: «من همیشه با بسرم آقا مهدی سفرمی¬کنم». دختر با تعجب به اطراف خود نگاهی کرد و گفت: «بسرتون؟» و رفت. احساس کردم تاآخر سفر مرا زیرنظر دارد و کنجکاو شده است که بسر من کجاست که از اول سفر جایش خالی مانده است. وقتی که به مقصد رسیدیم و از اتوبوس بیاده شدیم، اورا درحالیکه چمدان مرا دنبال خود می¬کشید دیدم. بالهجه شیرین خود گفت: «حاج خانم؛ آقامهدی به من سفارش کرده که هوای شما را تاآخر سفر حسابی داشته باشم». به نقل از مادر شهید مهدی رضایی فرد مقدم همراه بامادران شهدا از دخترم شنیده بودم که از طرف موسسه ناجا، خانواده شهدا را کربلا می برند. خیلی خوشحال بودم و لحظه-شماری می کردم تا بامن تماس بگیرند. امابعداز چند روز خبر رسید که افرادی را که کهولت سن دارند نمی-برند. دلم بدجوری گرفت؛ روبه¬روی عکس مهدی نشستم و با او دردو¬دل کردم. شب خواب دیدم که با گروهی در مسیر کربلا هستیم. چند نفر از اقوام، ازجمله مادر خودم که چندسالی بود فوت کرده بودن، همسفر من بودند که همگی آنها نیز از مادران شهدا بودند. وقتی که صبح از خواب بیدار شدم، به دلم افتاده بود که ماهم به زودی عازم کربلا می شویم. مدت کوتاهی که گذشت از طرف موسسه ناجا تماس گرفتند و اعلام کردند که من نیز می توانم به این سفر زیارتی بروم. به نقل از مادر شهید مهدی رضایی فرد مقدم غیرتمند مهدی از کودکی غیرت خاصی بر خانواده و ناموس داشت. با اینکه دوستان زیادی داشت، اما هیچ وقت دوستانش را به خانه نمی¬آورد؛ حتی دوستانش با اینکه محله ما را می¬شناختند، اما خانه را دقیقا نمی¬دانستند کجاست. وقتی هم می¬گفتم اینطوری که بد است؛ گاهی به دوستانت تعارف کن، بیایند چای و میوه بخورند؛ در جوابم می¬گفت: «مادر جان؛ بد این است که من نامحرم را درخانه¬ای که خواهرانم هستند بیاورم». حتی بعداز شهادتش نیز، اهل مسجد تازه متوجه شدند که مهدی پسر من بوده است؛. معلوم شد که تابه حال پیش کسی اسمی از من نیاورده بود؛ هرچند در بسیج مسجد بسیار فعال بودم. به نقل از مادر شهید مهدی رضایی فرد مقدم ساعت آخر مهدی در تهران کار می¬کرد؛ اما گاهی اوقات مرخصی می¬گرفت و برای اطلاعات شناسایی به زاهدان می¬رفت. یکی از دوستانش تعریف می¬کرد؛ در ماموریت آخری که با مهدی می¬رفتیم، همه باهم درحالی شوخی و خنده بودیم؛ فقط مهدی بود که در سکوت، ذکر می گفت. وقتی به او گفتیم چرا با ما قاطی نمی شود؟ گفت: «۲۰ دقیقه دیگر به شما خواهم گفت چی کسی شهید می¬شود». ناگهان با ماشین اشرار مسلح روبه رو شدیم؛ در درگیری بااشرار فقط مهدی به شهادت رسید. بیست دقیقه گذشته بود و ضبط ماشین داشت زمزمه می¬کرد: « یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه/ هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه...».