https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/96726

شناسه خبر: 96726
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۱:۴۸

عشق شهادت

راوی امان الله مسعودی: روزى براى استحمام به داخل شهر رفتیم و این برادر شهید نیز در معیت ما بود. از حمام بیرون آمدیم. در سر راهمان ایشان گل هایى را مى‏چیدند و به ما هدیه مى‏دادند و با شوخى مى‏گفتند ببیند بچه‏ها من الان مدت دو سال است که در جبهه‏ام. دیگه این بار برنمى گردم. از من راضى باشید. اما ما با شوخى سر به سر همدیگر مى‏گذاشتیم. اما ایشان بعد از چند لحظه همه را به سکوت دعوت کرد و فرمود: خوب بچه‏ها حالا شما مى‏خواهید باور بکنید یا نکنید، فرقى نمى‏کند اما فقط گفته باشم. یکى از بچه‏هائى که بیشتر ایام در جبهه بود. گفت: اى بابا تو از این حرفها بیشتر چیزى ندارى؟ من و تو اینجائى هستیم و لیاقت شهید شدن را نداریم که ایشان در جواب گفتند: هر چند درست است که مى‏گویند بادمجان بم آفت ندارد یا این بار فرق مى‏کند. من دیگر باید بروم. در همان حال انگشترى خویش را از دست درآورده، به برادرم دادندو گفتند: یادگار پیش شما باشد اما به شرط اینکه برایم دو رکعت نماز بگذارى. برادرم نیز با شوخى انگشتر را گرفتند و گفتند: تو انگشترى را به من بده، برایت هزار رکعت نماز مى‏خوانم. خب دیگر جمع دوستانه برادران رزمنده و صحبت‏هایشان بیشتر از این قبیل احادیث بود. خلاصه اینکه ایشان حرفهایشان را گفتند و با تک تک ما اتمام حجت کردند.«