https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/98189
شناسه خبر: 98189
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۲:۱۰
خواب و روياي شهيد
راوی علی مهربانی: یادم می آید آخرین شب چله ای که برادرم رضا زنده بود، همگی در خانه ما جمع شده بودیم و آن شب را تا صبح به تعریف خاطراتی از پدر پرداختیم. از قضا همان شب برادرم پدرم را در خواب می بیند و همین خواب حال او را دگرگون و پریشان می کند. فردای آن روز از همه ما خواست بر سر مزار پدرم حاضر شویم ما هم طبق عادت که هر جمعه به قبرستان می رفتیم، آن روز را نیز که جمعه بود به آنجا رفتیم. برادرم رضا خیلی بی طاقت شده بود و حال عجیبی داشت و بیشتر از همیشه دوست داشت که هر چه زودتر به محل دفن پدرم برسیم و این حال او مرا نگران کرده بود. همین که به قبرستان نزدیک شدیم برادرم با شتاب خود را به قبر پدرم رساند و در حالی که با کسی صحبت می کرد چیزهایی زیر لب زمزمه می کرد من به محض اینکه به نزدیک او رسیدم از جایش بلند شد و صورتش را که از گریه خیس شده بود از من پنهان کرد و به سمت دیگر قبرستان راهی شد من که متوجه اشک های او شده بودم فورا فاتحه ای خواندم و به دنبالش راه افتادم به سرعت خود را به او رساندم دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و از او پرسیدم چه شده داداش؟ چرا گریه می کنی؟ اتفاقی افتاده؟ دستم را گرفت و مرا به کنار دیوار برد و هر دو روی زمین نشستیم. سرش را میان دو دستش گرفت و در حالی که صورتش از اشک کاملا خیس شده بود به من گفت: دیشب خواب پدرم را دیده ام. با نگرانی پرسیدم چه خوابی؟ او گفت: پدر بر روی سنگ مزارش خوابیده است. همینکه مرا دید که سمت او میروم رویش را از من برگرداند و در عالم خواب بسیار ناراحت شدم. گفتم چی شده بابا چرا از من رو برمی گردانی از من چه خطایی سر زده؟ من که همیشه به فکر شما هستم و در حالی که بردستهای او بوسه می زدم از او خواستم که صورتش را به طرف من برگرداند پدر هم که اصرار بیش حد مرا دید صورتش را به من کرد و در حالی که به من لبخند می زد آغوشش را بر روی من باز کرد من ناگهان از خواب بیدار شدم و دیگر تا صبح نتوانستم بخوابم. همه اش نگرانم که چرا پدر رویش را از من برگردانده بود صحبت برادرم که به اینجا رسید هر دوی ما با صدای بلند شروع به گریستن کردیم اما من سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و او را دلداری دادم و بعد که کمی آرام شد دو نفری نزدیک بقیه آمدیم و همگی به خانه برگشتیم درست بعد از 15 روز خبر شهادتش را به ما دادند که من بعد ها خواب برادرم را اینطور تعبیر کردم که پدرم نمی خواست جدایی بین من و او ببیند زیرا می دانست ما بیش از حد به هم وابسته هستیم.