https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/98214

شناسه خبر: 98214
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۲:۱۰

خواب و روياي شهيد

راوی مرضیه علیرضایی: چند ماهی از دوران عقدمان گذشته بود همسر شهیدم عباس علی همیشه عادت داشت کتاب شعر را بر می داشت و می رفت بیرون و شعر می گفت بیشتر وقتها دوست داشت که شب باشد از تاریکی خوشش می آمد یک شب نزدیک ساعت30: 2 تا 3 نیمه شب من خواب بودم رفته بود داخل حیاط و نشسته بود و به عالم خواب و رویا فرو رفته بود بعد مرا از خواب بیدار کرد پرسیدم چه شده که داری گریه می کنی؟ گفت: صدای پدرت را شنیدم که داشت مرا صدا می کرد و فقط همین را تکرار می کرد بعد گفت: دیدم یک کبوتر سفید آمد و روی شانه ی راستم نشست و خودش را به گونه ام مالید و بعد پرید و روی شانه ی دیگرم نشست و خودش را به گونه ی چپم مالید و بعد پرید و رفت و تا لحظه ای کبوتر اطراف من بود قدرت حرکت کردن را نداشتم و دلم می خواست او را لمس کنم و بگیرمش اما قدرت حرکت کردن را نداشتم بعد از این که کبوتر رفت من احساس کردم که دوباره به این دنیا برگشتم و آن وقت بود که متوجه شدم چه اتفاقی افتاده است.