https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/98235

شناسه خبر: 98235
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۲:۱۰

««تربت آقا» همیشه در روضه اباعبدالله، برای بی¬بی...

««تربت آقا» همیشه در روضه اباعبدالله، برای بی¬بی زینب جگرم می¬سوخت، وقتی¬که می¬شنیدم چگونه سر بریده ¬برادرش را به دامن گرفته بود. وقتی آمبولانس داشت علیرضا رو می¬برد، گفتند: «مادرش می¬تواند بالای سرش بیاید و با با پسرش خلوت کند». وقتی می¬خواستم سروصورتش را نوازش کنم، متوجه شدم سرش از تنش جدا شده و به پوستی بند است. ناگهان جگرم آتش گرفت. یادم افتاد که چند روز پیش از من خواسته بود برایش دعا کنم که خداوند آن چیزی را که در دلش هست به او بدهد! آنگاه که بالای قبر علیرضا نشستم، به¬نظرم رسید که این قبر برای علیرضای قدبلند من کوچک است. اما دیگران توجهی نکردند ولی هنگام دفن متوجه شدند که حرف من درست بوده است. یکی از آشنایان که از کربلا آمده بود باخودش تربت داشت که در قبر گذاشتند. یادم افتاد که علیرضا همیشه آرزو داشت که به کربلا برود.... به¬نقل از مادر شهید علیرضا نعمتی «بوسه بر پای مادر» علیرضا به من و پدرش خیلی احترام و محبت می¬کرد؛ مخصوصا احترام خاصی برای من قائل بود؛ با وجوداینکه خیلی کم سن¬و-سال بود، اما کارهایی انجام می¬داد که موجب تعجبم می¬شد. سی سال پیش وقتی¬که 29 ساله بودم شش بچه داشتم. علیرضا همیشه در کارهای خانه و بچه¬داری به من کمک می¬کرد. هنگامی که خسته می¬شدم کمی استراحت می¬کردم و پاهایم را دراز می¬کردم؛ علیرضا این¬جور وقت¬ها دوان دوان میآمد و کف پاهایم را می¬بوسید و می-گفت: « وقتی¬که کف پاهایت را می¬بوسم، صورتم گل¬بارون می¬شود». خوب یادم هست روز آخر، قبلا از شهادتش، وقتی داشتم لباس¬هایش را می¬شستم، یکدفعه آمد و مرا بغل کرد و گفت: «مادرجان کی می¬شود من این زحمت¬هایتان را جبران کنم، مادرجان هرکاری که می¬کنید، هر قدمی که بر میدارید برایم دعا کنید. از خدا بخواهید آن چیزی که در دلم هست به من بدهد...». وقتی که روز بعد از معراج الشهدا زنگ زدند، فهمیدم که آن چیزی که در دلش بوده است جز آرزوی شهادت نبوده است. به¬نقل از مادر شهید علیرضا نعمتی «بوی خوش دلتنگی» یکی از اقوام می¬پرسید: این بوی خوشی که از بالای پله¬ها ازسمت اتاق علیرضا میاید چیست؟ گفتم: «من هر وقت که دلتنگ علیرضا می¬شوم این بوی خوش را در خانه احساس می¬کنم». شب¬ها وقتی توی اتاق خوابم می¬روم، به عکس¬های علیرضا چشم می¬دوزم. تمام خانه را پراز عکس علیرضا کردم، با این عکس ها حرف می زنم ، آنها را در آغوش می¬گیرم و می¬خوابم. گاهی صبح که از خواب بیدار می¬شوم احساس می¬کنم صورتم خنک شده است؛ انگار مثل بچگی¬هایش پاورچین¬پاورچین آمده، مرا بوسیده است و رفته است. دلم برایش خیلی تنگ می¬شود. این¬جور وقت¬ها برایش سوره هایی از قرآن را، که به آنها علاقه داشت، می¬خوانم. به¬نقل از مادر شهید علیرضا نعمتی یک قرار عاشقانه یک روز صبح که مشغول کارهای روزمره بودم، علیرضا داشت آماده می¬شد. احساس کردم که خیلی بیشتر از همیشه طول کشیده، کنجکاو شدم و به بهانه ای به اتاش رفتم. موهایش را شانه کرده بود و داشت لباسهایش را اتو می¬زد، سعی کردم او را به حرف بگیرم تا سرازکارش دربیاورم، اما با خنده و شوخی سربه سرم گذاشت و مدام می¬گفت: «قرار دارم». موقع بیرون رفتن از خانه نیز، به خودش ادوکلن زد و بالبخند مرموزی که برگوشه لبش نقش بسته بود، خداحافظی کرد. نگران شدم؛ بلافاصله چادر پوشیدم و به دنبالش رفتم. بایکی از دوستانش در مسیر همراه شدند. درتمام طول راه همه¬چیز ازگذشته تا امروز جلوی چشمانم رژه میرفت: «از زمان بارداری¬اش که همیشه قرآن ختم می¬کردم تا زمان شیردهی¬اش که بدون وضو نبودم، از وقتی که هرروز موقع رفتن به مدرسه از زیر قرآن ردش می¬کردم تا وقتی¬که هرروز درنمازجماعت مسجد شرکت می¬کرد، وقتی¬که برای اولین بار در مسجد اذان گفت.... تااینکه به پارکی در افسریه رسیدند. دیگر دل توی دلم نبود، هزار جور فکر و خیال ناجور از سرم گذشت، سرم گیج می¬رفت. از جلوی پارک گذشتند و داخل یک ساختمان رفتند. به سمت ساختمان دویدم اما ناگهان عقب،عقب رفتم و به درختی که کنار پیاده¬رو بود تکیه زدم؛ چشمانم به تابلوی ساختمان دوخته شده بود: «هیئت محبان حضرت زهرا سلام الله علیها» به نقل از مادر شهید علیرضا نعمتی «پشتیبان ولی فقیه» علیرضا از کودکی آرزوی شهادت داشت؛ تا جایی¬که همیشه می¬گفت: «خدایا مرگ مرا به شهادت ختم کن، به مرگ طبیعی نمیرم». وقتی¬که، ده سالش بود، خبر شهادت پسرعمویش در جبهه¬های نبرد حق علیه باطل را آوردند؛ گفت: « غبطه می¬خورم که چرا من مثل پسرعمو نمی¬توانم به جبهه بروم و از دشمنان این مرزو بوم دفاع کنم». علیرضا مشوق خوبی برای فرزندانم شد؛ درحال¬حاضر چندتا از فرزندانم در نیروی انتظامی خدمت می¬کنند. علیرضا همیشه به خواهر و برادران خود سفارش می¬کرد که پشتیبان ولی فقیه باشند و پیرو خط امام و رهبری. همیشه تاکید می¬کرد: «اگر رهبری را داشته باشید اسلام را هم دارید». به¬نقل از مادر شهید علیرضا نعمتی