https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/99017

شناسه خبر: 99017
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۲:۲۲

افطاری

بدون اطلاع قبلی برایم طلا خرید. اولش خوشحال شدم ولی چند روز بعد که عکس اش را با سایز بزرگی چاپ کرد دلم لرزید. با نگرانی پرسیدم: چرا این کارها رو می کنی؟ لازمت میشه. این را که گفت به یاد حرف همیشگی اش افتادم : رفتن ام با خودمه برگشتن ام با خدا! از آن به بعد دلشوره داشتم. احساس می کردم دارم از دستش می دهم . حدود دو ماه بعد یک روز داداش ام آمد خانه مان و گفت: پاشو برای افطار بریم خونه مامان خوشحال شدم. اسماعیل هم قرار بود از مأموریت برگردد. می توانستیم دور هم جمع شویم. تا رسیدیم داداش شروع کرد به تلفن زدن به اقوام و خویشان. لیستی گذاشته بود مقابل اش و یکی یکی شماره ها را می گرفت. پرسیدم: لیست برای چیه؟ آقا اسماعیل مجروح شده. می خوام خبر بدم که بیان دیدنش. با صدای لرزانی گفتم: لیست گذاشتی جلوت که بگی مجروح شده؟! راستش رو بگو داداش چی شده؟ دلشوره یکی دو ماه گذشته بی دلیل نبود. هنوز خبر را کامل نگفته بود که سرم گیج رفت و افتادم. وقتی به هوش آمدم سه روز از شهادت اسماعیل گذشته بود. راوی همسر شهید