https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/99395
شناسه خبر: 99395
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۲:۲۷
عشق به جهاد
راوی ییی کلاته سیفری: یک روز دیدم خوشحال وارد خانه ما شد، پرسیدم: برادر برای چه اینقدر خوشحال هستی. گفت : بابا به من پیشنهاد ازدواج داده ولی من آمده ام با شما مشورت کنم که چه دختری را برا ی زندگی مشترکم انتخاب کنم. من نام چند دختر را به وی گفتم و بعد دیدم که می خندد. پرسیدم: برای چه می خندی؟ گفت: خواهر، من اصلاً قصد ازدواج ندارم چرا که هنوز سربازیم تمام نشده است. من تا سربازی را تمام نکنم ازدواج نمی کنم. در منطقه ای که من خدمت می کنم امید برگشتن وجود ندارد این را به پدر و مادر نگو، زیرا آنها ناراحت می شوند و من طاقت ناراحتی پدر و مادر را ندارم.