https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/99397

شناسه خبر: 99397
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۲:۲۷

خاطره اول بار هشتمی که به مرخصی آمده بود، هنوز زخ...

خاطره اول بار هشتمی که به مرخصی آمده بود، هنوز زخم دستش خوب نشده بود و اغلب کسی ایشان را به حمام می برد تا کمکش کند که بدنش را تمیز نماید. یک روز که من برای کمک به ایشان با وی به حمام می رفتم در بین راه به من گفت: جعفرجان. تو به خوبی می توانی دل پدر بزرگ و مادر بزرگ را شاد کنی. راستش من این دفعه را به خاطر دستم به مرخصی آمدم. دوبار دیگر هم می آیم و شما را دیدار می کنم. ولی دفعه سوم دیگر برنمی گردم. زیرا اگر خدا بخواهد شهید می شوم. از تو می خواهم که با حرفهای شادی که می زنی دل پدربزرگ و مادر بزرگ را شاد کنی تا شاید مرا از یاد ببرند. راوی: جعفر حسینی ثانی خاطره دوم بار ششمی که به مرخصی آمد، به خانه ما قدم گذاشت. صحبت از زاهدان و شهیدان بزرگی که در این شهرستان به درجه رفیع شهادت رسیده اند، پیش آمد. من به ایشان گفتم: حسین جان! تو را به خدا پنهان شو! شهید بزرگوار در جوابم گفت: به خدا قسم اگرشما آنجا باشید خونتان به جوش می آید و خودتان اسلحه به دست پیش می روید. ولی با تمام این حرفها من لیاقت شهادت را ندارم. سپس گفت: من خواب دیده ام که روی خاک سردار شهید علی اصغر کلاته سیفری شلوغ شده و سیدی بزرگوار نیز در کناری ایستاده است. از خواب پریدم و به خود گفتم: من لیاقت شهید شدن را ندارم ولی پس از پنج ماه ایشان به درجه رفیع شهادت نایل شد. راوی: ییی کلاته سیفری خاطره سوم یک روز دیدم خوشحال وارد خانه ما شد، پرسیدم: برادر برای چه اینقدر خوشحال هستی. گفت : بابا به من پیشنهاد ازدواج داده ولی من آمده ام با شما مشورت کنم که چه دختری را برا ی زندگی مشترکم انتخاب کنم. من نام چند دختر را به وی گفتم و بعد دیدم که می خندد. پرسیدم: برای چه می خندی؟ گفت: خواهر، من اصلاً قصد ازدواج ندارم چرا که هنوز سربازیم تمام نشده است. من تا سربازی را تمام نکنم ازدواج نمی کنم. در منطقه ای که من خدمت می کنم امید برگشتن وجود ندارد این را به پدر و مادر نگو، زیرا آنها ناراحت می شوند و من طاقت ناراحتی پدر و مادر را ندارم. راوی: ییی کلاته سیفری.