شناسه: 369113

خاطراتی از شهید مهدی خاتمی

1- مادر شهید نقل می‌کند: زمانی که شهید تازه برای حوزه می‌خواست برود، آمد به من گفت: مختصر وسیله‌ای را برای من جمع کنید. مشغول جمع کردن وسایل بودم که برادرم آمد و گفت: این وسایل به درد نمی‌خورد، من می‌روم وسایل تازه می‌خرم. ایشان که شنیدند، خیلی ناراحت شدند، آمدند به من گفتند:« مادر بروید به برادرتان بگویید من برای عیش و عشرت نمی‌روم، برای درس خواندن می‌روم و احتیاجی به وسایل تازه ندارم.»

2- محمد خاتمی (برادر شهید) می‌گوید: «هر بار که برادرم می‌خواست به جبهه برود، زنگ می‌زد و خداحافظی می‌کرد ولی بار آخر نمی‌دانم چرا اصلاً دلم نیامد که با او خداحافظی کنم، فقط به من گفت:« یک چمدان خانة آبجی دارم، داخلش یک نوار هست مواظب آن باش. »وقتی خبر شهادتش را شنیدم، رفتم تهران منزل خواهرم، از داخل چمدان نوار را گرفتم و گوش دادم. دیدم الرحمن است. شهید الرحمن خودش را قبل از شهادت خوانده بود.»

3- محسن خاتمی (برادر شهید) می‌گوید: «شهید مهدی فردی بسیار فروتن و متواضع بود. حتی افرادی که یکی، دو بار با ایشان برخورد می‌کردند، مجذوب خصوصیات روحی و معنوی‌اش می‌شدند.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه