خاطراتی از شهید طاهر قزوینی فیروز
برادر شهید: من یک کارگاه کوچکی داشتم که یک کارگری به نام سعید در آن مشغول به کار بود برادرم وقتی برای مرخصی می آمد به کارگاه من می آمد و با سعید دوست شده بود.سعید نماز نمی خواند او همیشه به سعید می گفت: چرا نماز نمی خوانی؟» سعید می گفت در این سرما کی حوصله داره جورابش رو در بیاره! یک روز دیدم برادرم جوراب سعید را در آورد و به او گفت:« وضو بگیر تا خودم جوراب را پایت کنم.»
برادر شهید: ایشان آنقدر با نظم و انضباط بودند ایشان فرمانده زرهی 1 ذوالفقار بودند و تانک ایشان در منطقه نمونه بود بچه ها تعریف می کردند روزی محسن رضایی که فرمانده سپاه بود برای بازدید از تانکها آمدند وقتی تانک ایشان را دید پرسید این تانک برای کیست؟ گفتند: برای طاهر قزوینی. ایشان را صدا زدند و گفتند چقدر شما مرتب و تمیز هستی در آنجا آقای رضایی انگشترشان را به برادرم هدیه داد.
برادر شهید: ایشان در یکی از عملیات ها مجروح شدند و در بیمارستان بوعلی تهران بستری بودند بعد ایشان را به منزل من آوردند ما مستأجر بودیم ایشان طبق عادت قبل از نماز صبح زیارت عاشورا می خواندند و گریه می کردند همیشه به ایشان می گفتم ما مستأجریم صدای تو به پایین می رود و صاحبخانه اذیت می شود فردای آن روز از صاحبخانه عذرخواهی کردم اما ایشان ناراحت شدند و گفتند :«چرا مانع می شوی صدای ایشان باعث تحول ما می شود و روحیه ما را دگرگون می کند.»
ثبت دیدگاه