خاطراتی از شهید اسماعیل برزین
خاطره مادر:
بعد از تشییع جنازه شهید براتعلی شریعتی رفت یک عکس از خودش انداخت و قاب کرد و آمد خانه. می گفت: براتعلی عکس نداشت ولی من می خواهم وقتی شهید شدم عکس داشته باشم.
خاطره معصومه، خواهر:
در آخرین اعزام انگار می دانست که دیگر بر نمی گردد. آن روز، من و مامان و برادر بزرگم را در باغمان گرداند و برای مان عکس گرفت برای من یک پفک خریده بود ولی برادرم آن را از من گرفته بود. من هم گریه کردم. اسماعیل مرا در آغوش گرفت و نوازش کرد. من هم روی پاهایش آرام گرفتم. هنوز وقتی پفک می بینم یاد آن روز می افتم.
خاطره برادر شهید : علی اصغر برزین
من آن موقع کوچک بودم تنها چیزی که الان یادم هست، یک خاطره از دوست شهید شنیدم که یادم نمی آید اسمش چیست، میگن اسماعیل با یکی دیگر یک مجروح عراقی را تا بهداری آوردند، پرستار وقتی آماده شد که مجروح را درمان کند، پاچه شلوار عراقی را پاره کرد، که دید شلوار خونی بوده ولی پا چیزی نشده، یعنی عراقی داشت نقش مجروح را بازی می کرد. بالاخره پرستار هم از لحاظ روحی و جسمی خسته بود و تا این صحنه را دید عصبانی شد و اسلحه را گرفت که عراقی را خلاص کند که اسماعیل پرستار را پرت کرد عقب و نگذاشت این کار را انجام دهد.
ثبت دیدگاه