شناسه: 369269

سکونت در لاذقیه

از سال 1393، ماموریت های آقا مهدی خیلی زیاد شد. در سال نود و چهار که من برای اولین بار به زیارت حضرت زینب(س) به سوریه رفتم. تا اینکه قرار شد ما برای همیشه سوریه برویم و آنجا زندگی کنیم.

ما هفدهم مرداد نود و پنج به سوی سوریه پرواز کردیم تا اینکه زندگی جدیدی را در سوریه تجربه کنیم. همه تعجب کرده بودند و می پرسیدند که چرا این همه لباس و وسیله با خودتون می برید مگر برنمی گردید؟ ما به کسی نگفته بودیم که قرار در سوریه ساکن شویم.

وارد سوریه شدیم و در خانه ای ویلایی چند طبقه که رزمنده های ایرانی دیگری هم با خانواده زندگی می کردند ساکن شدیم. نگهبان ساختمان ما که فردی سوری بود که راننده ما هم بود و او با همسرش صباح در آن ساختمان زندگی می کردند. منطقه لاذقیه در سوریه بسیار سرسبز و خوش آب و هوا بود. من روزها را با صباح عربی تمرین می کردم و زمانی که آقا مهدی نبود از حیاط ساختمان بیرون نمی رفتیم. آقا مهدی یک اسلحه برای حفاظت از خودمان در وقت ضرورت به من داده بود.

زندگی در سوریه با همه ناامنی ها همین که در کنار آقامهدی بود خوب و خاطره انگیز بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه