رنگ و بوی یک شب قبل از شهادت
تا اینکه چند روز قبل از شهادت آقا مهدی انگار همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت. یک شب که به خانه آمد خیلی خسته بود به بچه ها گفت که امشب نمی تواند با آنها بازی کند و بچه ها ناراحت به اتاقشان رفتند. من برای چای آوردن به آشپزخانه رفتم که صدای خنده بچه ها و پدرشان را شنیدم . برگشتم و دیدم که خم شده بچه ها سوارش شدند.
امشب با همه شبها فرق داشت. من آمدم نشستم. ناگهان چشمم به پوتین های آقا مهدی افتاد اولین باری بود که آنها مرتب در جای خود نبودند.
رفتم آنها را مرتب کردم. به او گفتم شما امشب جور دیگری هستید. حس غریبی داشتم دلم می خواست گریه کنم.
آن شب آخرین باری بود که با بچه ها بازی کرد. روز بعد تا ساعت چهارو نیم، پنج بود که آقا مهدی زنگ نزد و من دلشوره گرفته بودم.با خودم گفتم: خوب! اون که روزهای دیگر هم زنگ نمی زد. زنگ در زده شد. در را باز کردم صبا بود گفت: شیر داغ کردم با هم بخوریم و زبان عربی تمرین کنیم. به خودم گفتم: خدایا! من حال و حوصله ندارم با این چه کار کنم ؟! صبا با اصرار زیاد وارد شد. چند دقیقه بعد عبدالله راننده ما آمد و گفت : حاج مسلم گفته که سلاح را بدهید ببرم. خیلی تعجب کردم به خودم گفتم: چرا آقا مهدی به خودم زنگ نزده است. تلفن زنگ خورد. یکی از همکارهای آقا مهدی بود. گفت: آقا مهدی امشب نمیاد و اگر کاری دارید به من بگویید برای شما انجام بدهم... با این تماس خیلی نگران شدم و مطمئن بودم که اتفاقی افتاده است. با خودم گفتم: بچه ها را می خوابانم و با خودم خلوت می کنم و فکر می کنم که دیدم صبا ماندنیست و قصد ندارد شب برود.
ثبت دیدگاه