شناسه: 369273

حاج مسلم شهید شد

صباح ان شب از شهادت عموش صحبت می کرد و من بیشتر از شهادت همسرم مطمئن می شدم. ناگهان تلفن زنگ خورد و باز همرزم آقا مهدی بود. پرسید: تنها هستید نمی ترسید؟!! گفتم : پس گفتید: آقا مهدی امشب نمی یاد؟ گفت: نه امشب نمیاد فردا می یاد.

تلفن را قطع کردم و به صبا گفتم: حاج مسلم شهید شد. صبا گفت نه ! اما خودش را کنترل می کرد که گریه نکند.به آشپزخانه پناه برد دور از چشم بچه ها و صبا دیگر نمی توانستم خودداری کنم دست چپم به شدت می لرزید و درد می کرد. آن شب بچه ها نمی خوابیدند به انها گفتم: بیایید دعا بخوانیم همینکه زیارت عاشورا را برداشتم. مهرانه گفت: مامان ما بابا نداریم؟ خیلی تعجب کردم! گفتم: این چه حرفیه؟ فردا بابا میاد و شما را بغل می کند مثل هر شب...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه