شناسه: 369352

آخرین شب و روزی که ما باهم بودیم

شب بیست و یکم ماه رمضان وصبح ۲۲ ماه رمضان که ۷صبح سید محمود عازم ماموریت شد. من خیلی استرس داشتم حتی دوبار با اینکه خدا حافظی کرد و از پله ها پایین رفت دوباره برگشت. وقتی می دید من چقدر نگرانم مدام دلداری ام میداد و میگفت: عید فطر برمی گردم. ولی خودش هم میدانست که فقط من را دلداری میدهد و برگشتی وجود ندارد.

آخرین تماسشان دقیقا ۷یا ۸ ساعت قبل از شهادش بود. خیلی کم می شد که تماس بگیرد. چون موقعیت تماس گرفتن خیلی نداشت در این ماموریت بعد از چند روز بی خبری دقیقا شب شهادتش با همه خانواده اش تماس گرفت و صحبت کرد. التماس دعا برای پیروزی ماموریتشان داشت. با من هم تماس گرفت، من خیلی نگران بودم به من گفت: نگران نباش من دو سه روز دیگر برمی گردم. گفتم : دخترت شعر یاد گرفته ، یاد گرفته بگوید بابا، گوشی بدهم تا با هم صحبت کنید؟ اول گفت : بده، بعد گفت : نه نمیخواهد ، گوشی را نده، گفتم : چرا ؟ گفت : از شما چه پنهان نمیخواهم در تصمیمم سست شوم، فقط حلالم کنید . دعایم کنید .

دقیقا ۴ و سی دقیقه صبح ۱۳ شهریور سال ۹۰به درجه رفیع شهادت نائل آمد ،شاید که ما از دیدار ایشان محرومییم ولی او شاهد سختیها و فراز و  نشیب زندگی من و دخترم هست و من فقط دل خوش به شاهد بودن او هستم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه