شناسه: 369354

گرفتن عکس شهادت در آتلیه برادر

برادر سید محمود دو سه سالی قبل ازشهادتش یک مغازه آتلیه عکاسی راه انداختند.  سید محمود که خیلی خوشحال شد از این که برادرش عکاسی زده است. چون خیلی به عکاسی علاقه داشت. رفت تا اولین نفری باشد که در آن اتلیه عکس میگیرد. بعد از چند وقت این عکس حاضر شد و به خانه آورد. من به محض اینکه عکس را دیدم گفتم : وای سید محمود در این عکس چقدر شبیه شهدا شدید. خیلی ذوق کرد گفت : راست میگویی. گفتم : حالا به خودت نگیر یک چیزی من گفتم.  بعداز چند روز به من گفت: میخواهم یک موردی را برایت بگویم. فقط قول بده ناراحت نشوی. گفتم : چی شده؟ دوباره میخواهی از شهادت حرف بزنی؟ گفت : میخواهم درباره عکس شهادتم با شما حرف بزنم. گفت : یادت هست آن عکس وقتی که دیدی گفتی شبیه شهدا شدی ؟ گفتم: بله یادم هست. گفت: آن عکس اولین و ماندگارترین عکسی هست که بعد از شهادت من به جا میماند. یعنی تو درست فهمیدی آن عکس، عکس شهادت هست. اصلا خودم به این نیت انداختم.
ما عید همیشه به منزل پدر سید محمود میرفتیم و به اقوام و فامیل سر میزدیم . سید محمود به صله رحم خیلی مقید بود وتا جایی که برایشان امکان داشت و فرصت زمانی داشتند این کار را انجام میدادند. روزهای آخر خیلی روزهای سخت و مبهمی برای من بود. چون اصلا معنی بعضی از کارها و حرفهای سید محمود را متوجه نمیشدم. وقتی که از سید محمود می پرسیدم میگفت : یک موردی هست که میخواهم برایت بگویم، ولی مدام امروز و فردا میکرد ، آخر هم نگفت. سید محمود شب بیست و یکم ماه رمضان بعد از مراسم احیا و خواندن نماز صبح خداحافظی کرد و رفت بعد از شهادتش همسایه مان گفتند : وقتی سید محمود داشتند ماموریت میرفتند، صبح دیدمش و با ایشان خدا حافظی کردم، سید محمود گفت: من را حلال کنید و مواظب خانواده من باشید، چون دیگر برگشتی نیست. آن زمان بود که من متوجه شدم سید محمود چی میخواست به من بگوید و نتوانست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه