ولیمه ای که تبدیل به عروسی شد
عروسی ما خردادماه سال ۸۴ بود که به حج مشرف شدیم و بعد از برگشتنمان ولیمه ای در مسجد محله شان گرفتند، که همان شد عروسی مان. من خیلی دوست داشتم یک سفر حج هم به مهریه ام اضافه کنم ولی پدرم مخالفت کرد. پدرم میگفت: اگر جزء مهریه ات بگذاری واجب میشود. شاید آن زمان هزینه اش جور نشود که بروید، بعد به گردنتان می ماند . من هم قبول کردم و اصلا اسمی از این خواسته ام مطرح نکردم. حتی به سید محمود هم نگفتم تا اینکه بعد از یک سالی که از عقدمان می گذشت ، یک روز سید محمود به من گفت : من یک موردی را میخواهم به شما بگویم نمیدانم موافق هستید یا نه . گفتم : خب بگو انشالله که خیر است. گفت: راستش خیلی دلم میخواهد برا عروسیمان برویم مکه، شما نظرت چیست؟ من بهت زده نگاهش کردم. گفتم : واقعا این برایت مقدور است؟ گفت : بله، خیلی وقت است در فکرش هستم . گفتم : این عالی است، من هم نظرم همین بود، فقط به خاطر شما که شاید برایت مقدور نباشد مطرح نکردم ...خیلی خوشحال شد از اینکه با یکدیگر هم نظر هستیم. این سفر خواسته قلبی من بود. بعد از اینکه رفتیم به سفر حج و برگشتیم ، زندگیمان را شروع کردیم. بهترین دوران و بهترین مسافرتمان همان سفر حجی شد که باهم رفتیم.
بهمن سال ۸۸ دخترمان به دنیا آمد. من و سید محمود خیلی اسم ریحانه را دوست داشتیم . ولی مادر سید محمود اسم صدیقه را خیلی دوست داشت به خاطر اینکه صدیقه اسم مادرشان بود و دوست داشتند نام مادرشان برایشان تکرار شود. علاقه داشتند اسم نوه شان را صدیقه بگذارند. من و سید محمود برای احترام به مادرشان در شناسنامه اسم دخترمان را صدیقه سادات گذاشتیم و ریحانه سادات صدایش میکنیم . البته خانواده سید محمود اکثرا همان صدیقه سادات صدایش میکنند.
ثبت دیدگاه