شناسه: 369405

خاطرات شهید علی محمد یوسفی

اکبر- برادر شهید : زمانی که می خواست به جبهه برود برای چندمین بار باید دوباره رضایت می گرفت ایشان دست مادرم را می بوسید و امضا می گرفت و می رفت . زمانی هم که می رفت وصیت نامه را با صدای خودش به صورت نوار پر کرده بود مادرم که شنید گفت من دل ندارم که تو این گونه بروی گفت:« این همه شهدا رفتند و شهید شدند مگر دل نداشتند من باید به جبهه بروم .» فضه- خواهر شهید : هر باری که می رفت از خودش عکس می گرفت و نزد من می گذاشت و می گفت:« شما باید افتخار کنید که من شهید می شوم .» موقع تشییع جنازه اولین شهید محلمان شهید حسن زاده ایشان گفت:« آماده باشید ماه دیگر باید به تشییع جنازه من بیایید.» ثریا -خواهر شهید : ایشان در وصیت نامه نوشتند که دوست دارند وصیت نامه شان در مراسم خوانده شود که در امامزاده ابراهیم در مراسم هفتم شهید خوانده شد . ایشان انشای شان خیلی خوب بود زمانی که 5 شنبه و جمعه ها از آمل به خانه می آمد من همیشه چشم انتظار می کشیدم تا او بیاید انشای من را بنویسد . خیلی با هم صمیمی بودیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه