شناسه: 369417

خاطرات شهید ابراهیم یوسفی

دوست شهید : بنده در سال 62 طلبه شده بودم ایشان وقتی وارد مسجد می شدند دم در مسجدمی نشستند وقتی ما وارد مسجد می شدیم همین مسجد قدیمی محل که از 3 در چوبی ساخته شده بود یکی مخصوص خانم ها و یکی مخصوص آقایان یکی در وسط که عمومی بود . یک در هم در جلو بود که نزدیک به محراب و منبر بود . ایشان همان جا دم در می نشستند وقتی ما می آمدیم ایشان مار ا استقبال و بدرقه می کردند و تا نزدیکی منبر می بردند ایشان هرگز از من که تقریباً 9 یا 10 سال کوچکتر بودند جلوتر حرکت نمی کردند و وارد مسجد نمی شدند . ما می گفتیم شما معلم هستید حق استادی به گردن ما دارید ایشان می گفتند هیچگاه جلوتر از روحانیت حرکت نمی کنیم روحانیت همیشه پرچمدار ما بوده و بادی پشت سر روحانیت حرکت کرد و بسیار متواضع بودند . ـ من و شهید به همراه چند تا از بچه های محل برای دیدن آموزش به پادگان چالوس رفتیم که در آن جا با یکی از منطقه خودمان شهید مختار گرائیلی آشنا شدیم . صورت شهید گرائیلی تاول زده بود اما انقدر عاشق شهادت بود باز هم عازم جبهه شد و به شهادت رسید. بعد از 1 هفته آموزش به پادگان امام حسن تهران رفتیم . بعد از آن جا به پادگان پنجم شکاری اهواز رفتیم بعد هم تقسیم شدیم که من به همراه یکی دیگر از بچه های محل راننده مینی بوس بودیم و شهید آرپی جی زن بود و از آن جا از هم خداحافظی کردیم . و دیگر ایشان را ندیدم و بعد به شهادت رسیدند . همسر شهید : قبل عقد من و همسرم از آن جا که ایشان معلم مدرسه بودند و من هم شاگرد ایشان در مدرسه ما مسابقه قرآن برگزار می کردند که من هم سوره مورد نظر را حفظ کردم وقتی رفتم سر صف بخوانم ایشان امدند کنار من ایستادند و من از هول همه ی محفوظاتم را فراموش کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه