خاطرات شهید عبدالعلی یوسفی
همرزم شهید : چهره ی شهید برای بچه ها نور بود در جنگ که حضور پیدا میکرد چهره اش بسیار نورانی بود .لب هایش همیشه خندان بود . با بچه ها شوخی می کرد . وقتی که سنگر می ساختیم شوخی می کرد . پدر شهید : روزی که شهید اعزام می شد به او گفتم پسرم امروز هر کجا که تو می روی من هم همراه شما می آیم . با هم به ستاد ناحیه دو رفتیم شهید مزدستان در آن جا بودند و کمی شهید را توجیه کردند و بعد هم شهید گفت یکی دو ساعت کار دارم و می روم و بر می گردم من هم گفتم همراه شما می آیم . شهید قصد رفتن به منزل برادرش را داشت در ان جا کمی با هم دیدار کردیم و بر گشتیم سپاه و شهید سوار ماشین شد و رفت . همرزم شهید : ایشان در شب اول عملیات حالت عرفانی خاصی داشتند من و شهید رفتیم وضو بگیریم من زودتر از ایشان وضو گرفتم و رفتم نمازم را خواندم هنگام دادن سلام نمازم بودم که ناگهان متوجه شدم که دشمن یک دفعه آتش بر سر روی بچه ها می ریزد آتش عجیبی بود مثل سیل باران بود که بچه ها هیچ تکانی نمی توانستند بخورند . ما آر پی جی خودمان را گرفتیم روی خاکریز برای مبارزه با دشمن ،در همین حال بود که آقای یوسفی وضو گرفته بود و می خواست داخل سنگر برود . خمپاره خورد جلوی سنگر و همان جا به شهادت رسید . ترکش که خورده بود یک الی دو دقیقه جان در بدن داشت . صدا زد قاسم ؛ یکی از دوستانش بود که در سنگر بود . باز قاسم را صدا زد که اسلحه را بگیرد و برای دفاع برود که شهادت نصیب ایشان شد.
ثبت دیدگاه