خاطراتی از شهید تیمور یوسفی
پدر شهید : ما که به ایشان می گفتیم شما باید ازدواج کنید می گفت :«اگر بیایید خرمشهر و آبادان را ببینید هیچ وقت مانع رفتن من نمی شدید . لباس بسیجی کفن من و تفنگم عروس من است .
ایشان در 15 سالگی که می رفت جبهه قبلش به امامزاده 18تن رفت و وصیت نامه اش را به متولی ان جا داد و رفت به جبهه .
مادر شهید : روزی معلم شان سر کلاس به علت جواب ندادن دانش آموز او را خیلی کتک زد ایشان به اعتراض برخاستند و بحث کردند و از مدرسه آمدند بیرون بعد که جویا شدند فهمیدند معلم شان مواد مصرف می کرده و دارای فساد اخلاقی بود ه است . مدیر مدرسه هر چه اصرار کرد او به مدرسه بیاید گفت تا این معلم هست من به مدرسه نمی آیم .
شب ها وقتی شوهرم کشیک داشتند و نبودند ایشان با این که پای شان جراحت داشت چون در جبهه مجروح شده بود با همان وضعیت پا به منزل ما می آمد و پیش من می ماند که من تنها نباشم و همیشه احساس مسئولیت می کرد .
ثبت دیدگاه