خاطراتی از شهید روح اله یوسف زاده
عیسی- برادر شهید : اولین باری که می خواستند به جبهه بروند به دلیل سن کم شان گفتند حتماً باید رضایت نامه بیاوری . مادر چون قبول نمی کرد و می گفت سنت کم است یک روز که مادرم خوابیده انگشت مادرم را جوهری کرد پای برگه را مهر کرد و رفت به جبهه .
قبل از شهادت شان برای شان رفتیم خواستگاری و جواب بله را گرفتیم و منتظر او بودیم که بیاید هر چه منتظر ماندیم نیامد تا این که خبر شهادتش را آوردند .
هنگام رفتن به جبهه بسیار خوشحال بود چون اولین نفری بود که در روستای به جبهه می رفت برای همین خیلی مردم برای استقبال او می آمدند . بچه ها را تشویق می کرد به درس خواندن و می گفت:« مدرسه هم سنگر ماست .»
عید نوروز که می شد بچه های پایگاه با هم جمع می شدند و برای خانواده شهدا هدیه می گرفتند و به خانه شان می رفتند
ثبت دیدگاه