شناسه: 370342

خاطرات شهید محمد یوسفی

در وصف اخلاقیات و خصوصیات رفتاری اش، مادر با بیان مطالب و مواردی نقل می کند: « او فرزندی با احساس و عاطفه، دوست داشتنی و مهربان بود و همیشه با احترام زیادی با من برخورد می کرد و همیشه سفارش می کرد که مادر مقام والایی دارد و باید جایگاه او را قدر دانست. هیچ وقت جلوتر از من وارد جایی نمی شد. تمام لحظات او برای من خاطره است. حرکات و برخوردی که داشت سبب شد تا خدا او را بسیار دوست داشته باشد تقید و پایبندی زیادی نسبت به حلال و حرام داشت. نماز اول وقت را نیز اهمیت می داد. هیچ وقت حق کسی را ضایع نمی کرد، به آشنا، دوست و همسایه ها و حق و حقوق آن ها بسیار احترام می گذاشت. بسیار محبوب و سر به زیر بود. در خصوص حجب و حیا و مراعات حال و روز همسایگان، مادرش با بیان خاطره ای نقل می کند:«محمد رابطه خوبی با همسایگان داشت و هیچ وقت سبب آزار و اذیت آنان نشد. حتی زمانی که برای کبوتر های خود دانه می ریخت، از پشت بام هیچ نگاهی به آن ها و خانه هایشان نمی کرد. یادم می آید یک روز برای کبوتر گندم می برد. من گفتم پشت بام می روی به همسایه نگاه نکنی الان فصل تابستان و گرما است. آن ها شاید لباس مناسبی بر تن نداشته باشند. محمد می گفت من نگاه نمی کنم که ناگهان یکی از همسایه ها صدایم را شنید و با صدای بلند گفت خانم یوسفی، محمد بچه خوب، نازنین و خیلی سر به زیر و محبوب است. ما از او راضی هستیم. زمانی که به جبهه می رفت، احمد کلاس چهارم بود. به او سفارش کرد که از کبوتر هایم مراقبت کن. برایشان گندم بریز و من هم زمانی که برگردم برایت فشنگ می آورم. احمد هم به او قول داد و مراقب بود اما زمان شهادت او کبوتر هایش بسیار سر و صدا می کردند و هر چقدر گندم می ریختیم به هیچ عنوان نمی خوردند. به نقطه نقطه اتاق می رفتند و از خود صدا در می آوردند. من دلم شک می افتاد که حتما محمد به شهادت رسید که این ها بی قراری می کنند. به احمد گفتم تو برای کبوتر ها گندم بریز. احمد جواب داد مادر اصلا نمی خورند و دور سرم می چرخند. دو روز گندم نخوردند. بعد از سه، چهار روز خبر شهادت او را آوردند و ما فهمیدیم که از روزی که آن ها بی قرار بودند، او به شهادت رسید. روز تشییع جنازه اش، کبوتر ها روی جنازه اش آمدند. حتی عکس آن روز موجود است. ما آن ها را از امامزاده عباس بردیم اما آن ها برگشتند. زمانی که محمد تیر خورد، به دوستش گفت: «جیب کاپشن من دو تا فشنگ است من به برادرم قول دادم که از کبوترم خوب مراقبت کند و من برای او آن ها را ببرم. دوست و هم سنگرش فشنگ ها را آورد و گفت: احمد، برادرت محمد این ها را برای تو فرستاد.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه