خاطرات شهید احمد یوسفی
«احمد همیشه دوست داشت که نمازش را اول وقت بخواند و غروب سه شنبه همیشه در تکیه موسی بن جعفر(ع)، پایگاه شهید یوسفی، مشغول خواندن دعای توسل بود. هر وقت که ما را می دید، از راه دور سلام، تکریم و احترام می نمود و تواضع و فروتنی داشت طوری که همه را جذب خود می کرد. دارای روحیه ای بسیار خوب بود و سعی می کرد که با مشکلات و سختی ها مقابله کند. اوقات فراغت خود را به مطالعه کتاب و ترسیم نقاشی های گوناگون می گذراند.» در وصف اخلاقیات شهید، برادرش مجتبی با بیان مطالبی می گوید« احمد پس از این که برادرمان به مقام والای شهادت نایل آمدند، بسیار مصر بود که باید به جبهه اعزام شود چون مادر به تازگی داغ فرزند دیده بود و تاب دوری فرزند دیگرش را نداشت، اطرافیان او را منع می کردند. اما او اصرار می کرد تا به جنگ با دشمن بپردازد و از اسلام و انقلاب دفاع کند و انتقام خون ریخته شده شهیدان، از جمله برادرمان را بگیرد. با توجه به آن که سن او بسیار کم بود اما بهتر و فهمیده تر از سنش مسایل را تحلیل می کرد و اطرافیان را مجاب می کرد که باید به جبهه بروند. توانست رضایت پدر و مادر راجلب کند و با عزمی راسخ و گامی استوار، به جبهه اعزام شود. استدلال ایشان این بود که باید راه امام را ادامه داد و در تمامی مراحل جنگ، برای پیروزی انقلاب حضور داشت. شهادت یکی از آرزوهای بزرگ وی بود که به آن دست یافت.» خواهرش وجیهه با بیان خاطره ای در باب مهربانی و دلسوزی اش می گوید: « احمد بسیار مهربان و فداکار بود و بچه های من را نیز دوست داشت. روزی من بچه ام را زدم. او مرا دعوا کرد و گفت: « تو لیاقت بچه های خوب را نداری، حیف نیست که بچه های به این خوبی را می زنی. »مرا بوسید و گفت: دیگر تکرار نشود.»
ثبت دیدگاه