شناسه: 371879

خاطراتی از شهید محمدزمان ولی پور

مادر شهید:  شهید از کودکی ساده زیست بودند از این رو کم خرج و کم هزینه بودند. نه تنها در کارهای شان هرگز اسراف دیده نمی شد بلکه از چیزهایی که متعارف بود و افراد متوسط از آن استفاده می کردند او دوری می کرد . لباس نو نمی پوشید بلکه می رفت از بازار لباس کهنه و دست دوم می خرید و آن را می شست و می پوشید آرزو به دلم ماند که یکبار ایشان لباس نو بپوشد حتی وقتی ایشان به حوزه رفت عبایش هم نو نبود و در آن پنبه زیاد داشت روزی با اصرار من مقداری پول به او دادم تا در قم عبایی بخرد او قبول کرد و پول را گرفت و با آن عبا خرید و با بقیه برای خود چند کتاب خرید بعد به من گفت: مادرجان پولی که به من دادی چقدر بابرکت بود چون هم کتاب خریدم هم عبا .

همرزم شهید: ایشان استاد ما در جبهه بودند همیشه با پای برهنه از اول تا آخر جنگ پیش او بودیم و با پای برهنه با آرپی جی 7 بر دوش، هر جا که می خواستند می رفتند به او می گفتم که جسمت خسته می شود ایشان پاسخ می داد که اگر روح خسته باشد جسم خسته می شود . او خستگی ناپذیر بود و در عملیات وقتی شرکت می کرد دیگران خسته می شدند ولی او خستگی نداشت .

همرزم و دوست شهید: شهید سردرد شدیدی داشت اخوی بنده و چند نفر از اهالی محل به نزدش رفتند و گفتند: آقا زمان خدا بد ندهد شهید فرمود خداوند هیچوقت بد نمی دهد هر چه از دوست می رسد نیکوست . خودش درد داده و درمان هم می دهد به من چه ربطی دارد که سرم درد می کند اصلاً سرمن به من تعلق ندارد متعلق به اوست .  

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه