شناسه: 372175

خاطرات شهید سیدجلال هاشمی

برادر شهید سید غلام هاشمی می گوید: آن روزی که می خواست اعزام شود یک یا دو روز قبلش با من صحبت می کرد همان روز ساعت10 صبح بود که می خواست اعزام شود آمد و پیش من و سلام کرد و روبوسی کرد گفتم جلال جان کجا؟ کیف دست تو است؟ گفت : اعزام داریم دارم می روم جبهه، گفتم شوخی نکن . گفت : خدا شاهد است دارم می روم جبهه گفتم بابا داری مرا فیلم می کنی؟ می خواهی بروی جبهه؟ آخر دیروز و پریروز می گفتی گفت : من الان دارم می روم. گفتم : ان شاءالله موفق باشی خدا پشت و پناهت باشد، بعد خداحافظی و روبوسی کرد: یکی دو قدم رفت و برگشت و به من گفت که داداش من می خواستم بیایم انگار همین دیروز بود که صدایش توگوشم است. یاد و خاطرش گرامی باد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه