خاطراتی از شهید محمد هرسینی
مادر شهید با بیان خاطره ای از دوران کودکی و عشق و ارادتش نسبت به اهل بیت می گوید : در سن هفت سالگی تازه برادرش علی آقا ، به دنیا آمده بود و روز عاشورا ما به خانه حاج آقای رحمانی به قصد شرکت در مراسم عاشورای حسینی رفته بودیم . آقایی فرزندم را از بغل من گرفت و دست آیت الله قاسمی داد تا ایشان را به عنوان طفل کوچک امام حسین (ع) بر دست بگیرد . در این هنگام محمد از جای خود برخاست و سلامی به پیشگاه امام حسین داد . همچنان که با صدای بلند سلام می داد . گریه نیز می کرد و چشمانش پر از اشک بود .
در وصف شخصیت ایشان برادرش علی با بیان مطالبی می گوید : به یادم می آید که او از همه زودتر در مراسم های راهپیمایی شرکت می کرد حتی هنگام مرخصی که از منطقه جنگی می آمد به مساجد و پایگاه مقاومت می رفت و کشیک شب و برپاکننده دعاهای توسل و کمیل بود و در نماز جمعه و جماعات نیز حضور می یافت و ماه های محرم به حسینیه می رفت تا برای مولای خویش عزاداری کند .
گاهی اوقات برای ما صحبت از مناطق جنگی می کرد و می گفت در گردان ما جوان هایی هستند که حتی از من کوچکترند و داوطلب برای روی مین رفتن می باشند تا معبری برای نیروهای رزمنده آماده کنند . کمی نفس تازه می کرد و می گفت ، یادش بخیر این ساعت با دوستان و همسنگرانم و ساعتی بعد یکی از آن ها به شهادت می رسد . خیلی ناراحت می شد و می گفت: خدایا! لیاقت نداشتیم که به آن برسیم .
ثبت دیدگاه