شناسه: 372261

خاطرات شهید سیدتقی هاشمی

سید حسن- برادر شهید : روز عروسی شان بود ایشان از ساعت 10 تا 2 بعد از ظهر نبودند و همه سوال می کردند که داماد کجاست تا اینکه آمدند و گفتند در نماز جمعه محمودآباد شرکت کرده بود . زمانی که من به سن بلوغ رسیدم تمام نماز را برایم روی کاغذ نوشت و به من یاد دادند وبیش تر وقت ها خودش جلو به نماز می ایستاد و شمرده شمرده نماز را می خواند و من یاد گرفتم. سید عباس- برادر شهید: بار آخری که می خواست به جبهه برود خانواده زیاد راضی نبودند می گفتند شما چندبار رفتی و حالا کنار همسر و فرزندانت بمان اما ایشان چندروز اعتصاب غذا و از خانه هم بیرون نرفتند و می گفت شما چطوری می خواهید جواب امام حسین را بدهید تا اینکه رضایت خانواده را جلب کرد و رفت و به شهادت رسید . همسر شهید : موقعی که می خواست به جبهه برود بچه گریه می کرد به او گفتم بچه را بگیر تا آمل با تو بیاییم گفت :« من می خواهم بروم او بیش تر گریه می کند بعداً برای تو سخت می شود شما خانه بمانید و نیایید» و ما از همان دم در خداحافظی کردیم و او رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه