خاطرات شهید سیدحسین هاشمی
پدر شهید : زمانی که در جزیره مجنون مجروح شد ایشان را بردند به بیمارستان مشهد . ایشان به عموی خود زنگ زد و گفت من مجروح شدم و در بیمارستان مشهد هستم به پدرم چیزی نگوئید . من به برادرم گفتم من کاری دارم می خواهم به اهواز بروم تا سرکوچه که آمدیم برادرم گفت حسین مجروح شده و در بیمارستان مشهد است من گفتم هر طوری شده همین الان برویم مشهد . ماشین گرفتیم رفتیم مشهد به بیمارستان که رسیدیم نگهبانی ما را راه نمی دادند گفتیم ما خانواده اش هستیم راه داد رفتیم دیدم حسین روی تخت دراز کشیده است فردا صبح باید به اتاق عمل می رفت صبح بلند شد نمازش را خواند و می گفت عمو را هم برای نماز بیدار کن . به عمویش گفت برای بابا ماشین بگیر برگردد من بعد از عمل به آمل می آیم . من آمدم به آمل بعد زنگ زدم به برادرم که ببینم حال حسین چطور است که ایشان به عمویش می گوید بیا روبوسی کنیم و دیدار به قیامت و خوابید و به شهادت رسید . قبل از رفتن به جبهه دیدم داخل اتاق نشسته و دارد وصیت نامه می نویسد من را که دید ترسید وصیت نامه را لای قرآن گذاشت . وقتی که رفت ، رفتم لای قرآن را دیدم که وصیت نامه خودش را درون آن گذاشته است . پدر شهید : هر وقت مادرش می گفت من باید تو را داماد کنم می گفت:« نگران نباش صدام ما را داماد می کند.» با عموی شهیدش خیلی صمیمی بود مثل دوتا رفیق بودند.
ثبت دیدگاه