شناسه: 372346

خاطرات شهید هادی هادی زاده

در خصوص فعالیت های انقلابی ایشان، دوست و رفیقش ،احمد علی، با بیان خاطره ای نقل می کند: « در یکی از روزهای انقلاب، درگیری با مزدوران رژیم به غروب کشیده شدکه یکی از انقلابیون در آن جا به شهادت رسید.انقلابیون به دنبال بهانه ای می گشتند که تجمع و علیه رژیم تظاهرات بکنند. خبر شهادت آن عزیز در شهرستان بابل پیچید و بچه ها یکی پس از دیگری به جمع ما افزوده می شدند و شهید را از بیمارستان تشییع و به زادگاهش بردند. و پیراهن خونین شهید را بر بالای بلندی قرار دادند و شعار می دادند. پس از دفن وسخنرانی به بابل برگشتیم سوار تاکسی شده بودیم. البته این دفعه در خدمت برادر هادی زاده بودیم. راننده تاکسی حدود 40 سال و یا شاید هم بالاتر سن داشت. داخل ماشین سه مسافر نشسته بودند. چون زمان شاه همه جا را فساد و فحشا گرفته بود از جمله در رادیو و تلویزیون. راننده هم رادیو را روشن کرده و ترانه ای در حال پخش بود. ما نسبت به این موضوع حساس بودیم. به راننده گفتم که رادیو را خاموش کن. اما هیچ عکس العملی انجام نداد. هادی با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد و با دستش محکم به صندلی راننده تاکسی زد و با فریاد بلند گفت:« آقای راننده خاموشش کن. »راننده بدون هیچ عکس العملی خاموشش کرد. و از داخل آینه با تعجب به ما دو نفر نگاه می کرد. که هنوز محاسن در نیاورده، اینگونه برخورد می کنند. علاوه بر این مسافرین داخل ماشین نیز با نگاه معنی داری به ما می نگریستند. با رسیدن به مقصد از راننده تشکر کردیم و پیاده شدیم. آری او در خانواده مذهبی بزرگ شده بود. پدر بزرگوارش از جمله انقلابیون حاضر در محل بود. از این رو او در جلسات و تظاهرات حضور می یافت. این امر باعث دلگرمی شهید می شد که بدون واهمه از خانواده اش در تظاهرات علیه رژیم می تواند شرکت کند.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه