شناسه: 372367

خاطرات شهید جلال الدین نیکویی

زمانی که او در جبهه بود خواهرش می خواست ازدواج کند که ما برایش نامه دادیم که شما آیا این بنده خدا را می شناسی ؟ چطور است چون هم محلی ما بود او را می شناخت گفت من استخاره کردم خوب است . می خواست بیاید به دلیل این که نیرو لازم داشتند او ماند و تلگراف زد گفت من سالم هستم و فردا می آیم . ما منتظر بودم . صدای در که می آمد ما فکر کردیم جلال الدین است که همان شب خبر شهادت را دادند . سکینه- خواهر شهید : ایشان عضو انجمن اسلامی بودند و فعالیت می کردند و آن زمان انجمن چیزهایی مثل لوازم خانگی به مرم می دادند روزی من به شوخی گفتم شما که ان جا هستی زحمت بکشید و چیزی هم برای ما بیاورید ایشان گفت این ها برای مردم است و ما نیاز نداریم. برای رزمندگان هم کمک جمع آوری می کردند. ربابه- خواهر شهید : برای مان تعریف می کرد وقتی در مریوان بود رزمنده هایی که سواد نداشتند می آمد شهر برای ان ها قلم و کاغذ می خرید و به آن ها درس یاد می داد و هم چنین خواندن قرآن را می آموخت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه