خاطرات شهید جلال الدین نیکویی
زمانی که او در جبهه بود خواهرش می خواست ازدواج کند که ما برایش نامه دادیم که شما آیا این بنده خدا را می شناسی ؟ چطور است چون هم محلی ما بود او را می شناخت گفت من استخاره کردم خوب است . می خواست بیاید به دلیل این که نیرو لازم داشتند او ماند و تلگراف زد گفت من سالم هستم و فردا می آیم . ما منتظر بودم . صدای در که می آمد ما فکر کردیم جلال الدین است که همان شب خبر شهادت را دادند . سکینه- خواهر شهید : ایشان عضو انجمن اسلامی بودند و فعالیت می کردند و آن زمان انجمن چیزهایی مثل لوازم خانگی به مرم می دادند روزی من به شوخی گفتم شما که ان جا هستی زحمت بکشید و چیزی هم برای ما بیاورید ایشان گفت این ها برای مردم است و ما نیاز نداریم. برای رزمندگان هم کمک جمع آوری می کردند. ربابه- خواهر شهید : برای مان تعریف می کرد وقتی در مریوان بود رزمنده هایی که سواد نداشتند می آمد شهر برای ان ها قلم و کاغذ می خرید و به آن ها درس یاد می داد و هم چنین خواندن قرآن را می آموخت .
ثبت دیدگاه