شناسه: 372376

خاطراتی از شهید فرهاد آوری

پدر شهید : آخرین باری که می رفت  هیچ وقت یادم نمی رود بسیار خوشحال بود . چهره اش نورانی شده بود  به طوری که هر کس او را می دید همین را می گفت . مادرش به او می گفت شما 3 تا از برادران تان در جبهه هستند  صبر کن آن ها بیایند بعد تو برو . ایشان قبول نکردند و گفتند:« من باید بروم . همه جوانان یکی یکی دارند شهید می شوند پس سهم ما از این انقلاب چیست ؟»

مادر شهید : ایشان اهل نماز و روزه و مقید به اعمال دینی بود . آن زمان ایشان که در اتاق شان خواب بودند گفتم بروم به ایشان سر بزنم متوجه شدم مشغول خواندن نماز شب هستند . بیش تر وقت ها روزه می گرفت خبر نداشتم  آن هم بدون خوردن سحری و موقعی که می گفتم بیا ناهار بخور می گفتم سیرهستم  که ما متوجه نشویم او روزه دارد . 

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه