شناسه: 372381

خاطراتی از شهید جانعلی ابراهیم زاده ملائ

همسر شهید : من و شهید با هم نسبت فامیلی داشتیم ایشان به خواستگاری آمد و  طی مراسمی با هم عقد کردیم و بعد از 5 ماه به علت فوت مادر بزرگ ایشان بسیار ساده و با یک چادر مشکی به خانه بخت رفتم . پدرم برای رفتن به جبهه به خانه من آمد و از من خداحافظی کرد و گفت من دارم می روم جبهه و سفارش می کرد و من هم شروع کردم به گریه کردن و به ایشان گفتم من تازه ازدواج کردم و به خانه شما هنوز پاگشا نشدم کجا می روید . خب سن من کم بود من 12 سال و شوهرم 17 سال سن داشت. پدرم مرا به شهید سپرد و به او سفارش کرد که اگر من شهید شدم مراقب زهرا باش . وقتی پدرم رفت  ایشان با من صحبت کردند و به من دلداری دادند گفتند شما باید زینب گونه باشید  چون من هم می خواهم فردا به جبهه بروم شما باید صبور باشید . من به ایشان گفتم ما تازه عروسی کردیم  الان نروید . ایشان گفتند من نمی توانم در خانه بمانم . زندگی مشترک ما 6 ماه  بود که 1ماه و نیم را در جبهه بودند و 4 و نیم ماه با هم بودیم .

ایشان بعد از عروسی چندباری می خواستند به جبهه بروند که مادرشان مانع شد  و گفت شما تازه ازدواج کرده ای . ایشان یک روز به خانه آمد و گفت وسایل برادرم را آماده کن فردا می خواهد به جبهه برود و مادرم چیزی نمی داند و من به ایشان گفتم من خودم میدانم که شما می خواهی بروی چرا دروغ می گویی . من وسایل شان را اماده کردم و شب به من گفتند به مادرم چیزی نگو که من می روم به جبهه . صبح ایشان رفتند و باز مادرشان مانع شد . ایشان آمد به خانه اما بعد از چند روز از راه مدرسه از همان طرف رفت و بعد از چند روز برایم نامه نوشت و گفت حلالم کن  من بدون خداحافظی رفتم . اگر باز به شما می گفتم باز هم مانع من می شدید و گفت که حلالش کنم . بعد از مدتی قرار بود به مرخصی بیاید ولی چون عملیاتی شروع شده بود  که ایشان در آن عملیات شهید شدند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه