خاطراتی از شهید سیداحمد احمدزاده
مادر شهید : صبح روزی که احمد می خواست به جبهه برود بسیج، پدرش گفت می خواهم کود ببرم سر زمین به من کمک کن. احمد گفت :« نامه ای دارم باید به بسیج ببرم» از ما خداحافظی کرد و رفت . چند ساعت بعد آمدند به ما گفتند احمد زمین خورده پایش شکسته و الان در بیمارستان است و شما باید بیائید و ما هم رفتیم بیمارستان دیدیم هنگام آموزش نظامی تیر خورد و شهید شد.
خواهر شهید ـ مرضیه ـ می گوید: زمانی که می خواست از بسیج نامه بگیرد برای رفتن به آموزشی و جبهه به او به خاطر سن کم اش ندادند آنقدر رفت و آمد تا به او نامه دادند و پدرم امضا کرد و برد و به آنها تحویل داد. لباس بسیجی که به او دادند برایش بسیار بزرگ بود وقتی آورد به خانه، پوشید گفتیم برایت بزرگ است گفت اشکال ندارد مهم پوشیدن لباس مقدس جبهه است .
در آن زمان زن های روستای برای گل درست کردن باید مسافتی را طی می کردند و گل را با دست می آوردند ایشان الاغ را بر می داشت و به کمک آن ها می رفت .
اکثراً به امام زاده حسن می رفت. آن جا همیشه زائر داشت او می رفت به مسافران آن جا کمک می کرد .
ثبت دیدگاه