شناسه: 372412

خاطراتی از شهید محمد احمدی راد

پدر شهید : ایشان در خانواده ای پاک ومومن بزرگ شدند . ایشان همیشه در سالن می خوابید شوفاژ را روشن می کردم تا گرم باشد اما بعد می دیدم که خاموش است چند بار همین جوری شد تا اینکه متوجه شدم کار شهید است او این کار را می کرد تا اتاق سرد شود و بتواند برای نافله شب  بیدار شود .

ایشان زمانی که می خواستند بروند دوره نظامی ببینند و بعد اعزام شود ما به ایشان گفتیم آموزش نظامی کم است شما  بمان و سال بعدش برو ایشان در جواب گفتند:« اگر این جور حساب کنیم  که جبهه ها خالی می ماند تنها دانش نظامی نیست آنچه که می تواند کار لشکر باشد  عشق است که در من وجود دارد و آن کمبودها را جبران می کند »جواب او به عنوان یک پسر 16 ساله برای ما بسیار جای تعجب داشت.

مادر شهید : ایشان زمانی که داشتند می رفتند ما اصلاً اطلاع نداشتیم تا این که بعد از چند روز نامه ای به دست ما رسید که ایشان بودند و گفتند من در اروند هستم و از حال او با خبر شدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه