خاطراتی از شهید علی اکبر اردشیر
پدر شهید : ماه رمضان که بود شهید به مسجد امام حسین می رفت و نگهبانی می داد و موقع سحر به خانه می آمد در همه خانه ها را می زد و برای سحری بیدارشان می کرد وقتی به او می گفتیم چرا این کار را می کنی ؟ می گفت وظیفه من است وقتی من بیدار هستم همسایه ها را هم بیدار کنم .
مادر شهید : علی اکبر بسیار اهل نماز و روزه بود و بسیار به مسائل دینی اهمیت می داد . شهید با برادرانش در یک اتاق می خوابید صبح که می رفتم اتاق شان را تمیز کنم می دیدم در یک ظرفی ته مانده شمع است . بعد ها متوجه شدم او برای این که برق را روشن نکند و یا برادرانش خواب هستند اذیت نشوند شمع را روشن می کرد و نماز می خواند .او شب ها نماز شب می خواند .
روزی که قرار بود به جبهه برود خیلی خوشحال بود . آن روز برایش آش پشت پا درست کردم و به در و همسایه می دادم که به من گفتند اکبر به جبهه رفت . سه روز که گذشت به من گفتند برای نوه ات اتفاقی افتاده باید برویم خانه موقعی که به سر کوچه خانه رسیدم دیدم حجله ی پسرم را گذاشتند متوجه شدم پسرم شهید شده . آنها قرار بود بعدازظهر اعزام شوند ، توی مسجد منتظر بود که بمب انداختند و شهید شدند .
ثبت دیدگاه