شناسه: 372433

خاطراتی از شهید ولی اله اسدی

مادر شهید : ولی الله زمانی که می خواست به جبهه برود پدرش مانع شد . او خیلی ناراحت شد گفت:« من این جا راحت بخوابم و همرزمانم در سنگر بخوابند» من نمی دانستم سنگر چیست از او پرسیدم او گفت:« چاله ای می کنیم و در آن استراحت می کنیم .» برادرانش به او گفتند ما می رویم و تو بمان ایشان ناراحت شدند گفتند باید قرعه کشی کنیم وقتی قرعه کشی کردند  اسم او افتاد خیلی خوشحال شد  از جیب خود یک 20 تومانی در آورد من را بغل کرد و گفت:« این شرینی شما که قرعه به نام من افتاد .»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه