شناسه: 372448

خاطراتی از شهید علی اصغر اسدی

حسن- برادر شهید ـ آخرین باری که قرار بود بروند  بعد از مجروحیت شان بود  که پای شان در گچ بود و در منزل بودند که اعلام کردند برای عملیات والفجر 8 دارند نیرو اعزام می کنند و ایشان هم ثبت نام کردند و گچ پای خود را باز کردند و با ذوق و شوق فراوانی رفتند .

ایشان زمانی که در نجاری کار می کردند . یک روزی رفتم پیش او و ایشان در حال کار کردن بود . من ایشان را اذیت کردم و فرار کردم غروب وقتی که داشتم به منزل بر می گشتم یکی از دوستانش گفت  علی اصغر می خواهد به خاطر اذیتی که او را کردی  تلافی کند . من هم برای این که اذیتش بکنم  سرم را با گوجه قرمز کردم و با باند بستم رفتم خانه . علی اصغر سر من را باند پیچی دید  آمد کنارم نشست و سرم را بوسید گفت:« بیا برویم دکتر .» بعداً وقتی متوجه شد شوخی کردم خیلی خوشحال  و گفت :«خدا را شکر که سالم هستی.»

مادر شهید : آخرین باری که می رفت  به جبهه مجروح بود هر چه اصرار کردم با این وضع نرو قبول نکرد و می گفت:« 4 پسر داری دوتا باید شهید شوند . »حاج آقا نیکویی به او گفت نرو قبول نکرد و رفت و شهید شد . 

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه