شناسه: 372479

خاطراتی از شهید احمدعلی اسماعیلی

پدر شهید : آخرین باری که داشت به جبهه اعزام می شد با ما خداحافظی کرد و گفت ناراحت نباشید من می روم و زود بر می گردم  و درس خود را ادامه می دهم و پیروز می شویم و بر می گردیم  که رفت و شهید شد .

مادر شهید : احمد علی آن زمان رفته بود بهداری و تزریقات و یاد گرفته بود و تو  محل  آشنا و اطرافیان را به رایگان آمپول می زد و آن ها هر چه اصرار می کردند پول بگیرد می گفت:« نه شما کشاورز هستید و دست تان خالی است .»بعداز شهادتش هر کسی خبر شهادتش را شنید  می گفت واقعاً پسر خوبی بود ، رایگان به ما آمپول می زد و ما هم همیشه دعاگوی شان هستیم .

سکینه خواهر شهید : آن زمان برادرم در زمین کشاورزی کار می کرد و زمانی که دستمزدش را می گرفت می آورد خانه و بین ما تقسیم می کرد و به ما می داد هر چه می گفتیم پول مال خودت است و به خاطرش زحمت کشیدید برای خودت جمع کن می گفت من احتیاجی ندارم شما بگیرید و برای خودتان خرج کنید . 

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه