شناسه: 372498

خاطراتی از شهید علی اشرفی

مادر شهید : علی در دوران دبیرستان روزی از مدرسه به خانه آمد گفتم چرا این قدر خیس شدی ؟ کتابت کجاست ؟ کت ات کجاست؟ در جواب به من گفت در راه مدرسه رفتم به امامزاده ابراهیم  زیارت کردم دیدم ان جا پیرمردی  آنجا نشسته و سردش است کتم را به او دادم . به او گفتم تازه این کت را پدرت برایت خرید  یک هفته نمی شود ؟ گفت اشکالی ندارد  آن پیرمرد پوشید انگار من پوشیدم  فرقی ندارد .

علی زمانی که می خواست به جبهه برود  راضی نبودم او برای این که رضایت من را جلب کند تمام کارهای خانه را انجام می داد ، من را می بوسید به او می گفتم چرا این کار را می کنی به من گفت:« می خواهم رضایت شما را برای رفتن به جبهه داشته باشم چرا که اگر شهید شوم نمی خواهم برای آن دنیا مشکلی پیش بیاید .» با من صحبت می کرد که شما 7فرزند داری یکی را در راه خدا بده . من آن دنیا به درد شما می خورم  تا رضایت من را گرفت  ورفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه