شناسه: 369325

حق الناس

 یک‌بار با ناراحتی برایم تعریف کرد که در عالم بچگی وقتی به پیش دبستانی می‌رفت بی‌اجازه خوراکی کسی را برداشته است. بابت این حق‌الناس خیلی ناراحت بود. دلش می‌خواست حلالیت بگیرد اما مدتی قبل آن شخص فوت کرده بود.می‌خواستم خوشحالش کنم. یک‌بار رفتم به سر قبر آن شخص، از خانواده‌اش خواستم پسرم را حلال کنند. گفتند اشکالی ندارد. آن زمان بچه بودند و این حرف‌ها مطرح نیست.خوشحال برگشتم خانه و خواستم به عباس خبر بدهم که برایش حلالیت گرفته‌ام اما هر چه زنگ زدم نتوانستم پیدایش کنم.ساعتی بعد خبر شهادتش رسید. انگار آن حق‌الناس آخرین زنجیرش در این دنیا بود که با باز شدنش، به بی‌نهایت پر کشیده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه