جای من خیلی خوب است
بعد از شهادتش هر کسی که به تشییع جنازه آمد خاطرهای از کمکهای بیدریغ عباس داشت. پیرزنی آمد و گفت که دستش تنگ بود و نیازمند. عباس دستش را گرفت و اوضاعش را سامان داد. پیرمردی میگفت که وقتی مجبور بود پیاده به خانهاش برود، عباس او را سوار میکرد و به هر کجا که مقصدش بود میبرد. دوستش آمد و تعریف کرد که برای ثبتنام گواهینامه دستش خالی بود و نمیتوانست از کسی پول قرض بگیرد. عباس بدون آنکه منتظر درخواست دوستش بماند، خودش برایش پول واریز کرده بود. دیگری از پای شکستهاش حرف میزد که وقتی با عصا مجبور به رفتوآمد در محله بود، عباس او را سوار میکرد و به مقصد میرساند.عباس از نیکیهای کوچک نمیگذشت. از هر فرصتی، حتی پیش پا افتاده و معمولی، برای خیر رساندن به مردم استفاده میکرد.همین است که هربار که بعد از شهادتش به خواب کسی آمد، برایم پیغام فرستاد: «به مادرم بگویید نگران نباشد، جای من خیلی خوب است!»
ثبت دیدگاه