شناسه: 370388

خاطرات شهید احمدرضا یوسفی

اسماعیل رشمانلو می گوید: بنده ایشان را از کودکی اش می شناختم چرا که با هم در یک محل زندگی کردیم از زمانی که با خواهر ایشان ازدواج کردم با او انس بیشتری می گرفتم. زمانی که پایگاه تعطیل شد او از کسانی که بود که بصورت شبانه روزی در این نهاد فعالیت و همکاری می کرد اصولاً ایشان جوان فعالی و پرکاری بود و همیشه به دنبال خیرخواهی، دوستی و الفت با مردم بود و از زشتیها و اعمال بد به شدت حساس بوده و پرهیز می کرد. و در این موارد همه را نهی می نمود. هر گاه کسی را در حال خلاف می دید از این کار منعش می کرد. همیشه با جوانان مذهبی و عاقل هم نشینی می کرد. زمانی که می خواست به جبهه برود من به او گفتم که، درست را بخوان و دیپلم را بگیر بعد به جبهه برو اما او در جوابم گفت من باید همین الان به جبهه بروم و روی تصمیم خود بسیار مصرّ بود و با تلاش خود توانست از طریق بسیج راهی جبهه شود. همیشه روحیه ای شاد و سرحال داشت. دوست وی صمد اسماعیلی نیز می گوید: « ما در پایگاه حمید آباد فعالیت داشتیم پایگاه ماسه اسلحه داشت و ما مسئول آن ها بودیم و با آن به نگهبانی در محل می پرداختیم ایشان ما را به نماز اول وقت توصیه می کرد چرا که خود همیشه چهره ای نورانی و عرفانی داشت. عاشق شهادت بود و همیشه ورد زبانش این بود که، من شهادت را بسیار دوست دارم. او به آرزوی دیرینه اش پیوست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه