شناسه: 371969

خاطرات شهید مهرداد هدایتی

پدر شهید می گوید: یکبار جبهه بودند سال 64 یا 65 قبل از عید آمدند امام آن موقع پیام داده بودند که در جبهه نیاز به نیرو است ایشان در خانه بند نشده بود و به ما نمی گفت ولی من می دیدم که هر روز به شهر می رود و می آید . بعد برایم نوشته بود وقتی در خانه بودم و امام این پیام را داد دیگر نمی توانستم از شما اجازه بگیرم موقعی بود که بدون اجازه من به جبهه رفته بود . برادر شهید- مهرزاد هدایتی می گوید: به خاطر دارم که در نامه ها و وصیت نامه هایش می آورد که چه خوب است برادرانم حسینی و خواهرانم زینبی باشند، به مادرم سفارش می کرد که بعد از ایشان امام حسین را به یاد آورد که این غم و ناراحتی چگونه به آنها گذشت و نشان دهنده ی این بود که برای ایشان مسئله شهادت جا افتاده بود . یکبار تعریف کرد که در قطار دزد کت و لباس هایش را برد و در نوشته ها این گونه تعریف کرد که کسی بغل دست من ترکش خورد که بعد متوجه شدیم خودش ترکش خورده و این گونه تعریف می کرد که دیگری زخمی شده است با این که لباس هایش در چادری بود که خمپاره خورده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه