شناسه: 372538

خاطراتی از شهید حبیب اله الیاسی

مادر شهید : ایشان زمانی که می خواستند به جبهه بروند ما به ایشان گفتیم سن شما کم است و نرو ایشان قبول نکرد و رفت برای ثبت نام اما چون سنش کم بود قبول نکردند و آمد خانه سن خود را دست کاری کردند و به 16 سال رساند ثبت نام کرد و اعزام شد .

عذرا ـ خواهر شهید : ایشان 3بار به جبهه اعزام شدند موقع رفتن شان هیچ احساسی نداشتم ولی در مرحله آخری که می رفت من در خانه شان ماندم 25 اسفند ماه بود باران شدیدی می بارید ایشان کتانی سفیدی که داشتند را شستند و آوردند کنار بخاری گذاشتند تا خشک شود  من ماندم تا صبح که او را بدرقه کنم .صبح هنگام بدرقه گفتم ابن بار نرو گفت  نمی توانم نروم مانع رفتن من نشوید . ایشان را از تکیه و بعد از آن جا امامزاده ابراهیم بدرقه کردیم و با هم خداحافظی کردیم و ایشان سوار مینی بوش شد و رفت .

معصومه الیاسی ـ عمه شهید : من چون پیش خانواده شهید زندگی می کردم باعث ارتباط صمیمیتی بین من و شهید شد  روزهایی که مادر و پدرشان می رفتند به کوه چون من کلاس خیاطی و شاگرد داشتم ایشان پیش من می ماند و وقتی هم ازدواج کردم  وقتی از آن جا رفتم ایشان بسیار ناراحت شد و بار آخری که می رفتند نزد من آمد و وصیت نامه ی خود را به من داد گفت:« اگر آمدم که هیچ اگر نیامدم که این را به پدر و مادرم بده » . ایشان رفتند و بعد از مدتی خبر شهادتش را آوردند . 

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه