شناسه: 179215

عشق به جهاد

در یکى از مدارس روستا بنام مدرسه امام حسین)ع( در کلاس سوم راهنمایى مشغول به تحصیل بود. یک روز برادر دیگرم مهدى - سال 1365 - به من گفت: مى‏دانى چه خبر شده است؟ گفتم: نه، گفت: على‏اصغر مدرسه را رها کرده و مى‏خواهد به جبهه برود. روز بعد ماشین بسیج به روستا آمد. روبروى مدرسه امام حسین)ع( رفتم. ماشین هم مقابل درب مدرسه ایستاده بود. یک دفعه على‏اصغر به طرفم آمد و گفت: برادر با من کارى ندارى مى‏خواهم با همین ماشین به جبهه بروم. شما مواظب پدر و مادر باش. صورتش را بوسیدم، سوار ماشین شد و رفت: من هم به پدر و مادرم اطلاع دادم که على‏اصغر به جبهه رفت. پدر و مادرم بسیار خوشحال شدند. به من گفتند: حال که مى‏خواهد برود کارش نداشته باشید، دست خودش نیست. در دلش مهر خداوند است که اینقدر به جبهه علاقمند است. بعد از یک ماه به مرخصى آمد. یادم هست دقیقاً هفت روز مرخصى گرفته بود. در این مدت هفت روز که به مرخصى آمده بود، با خودش مى‏خندید و برایم از جبهه تعریف مى‏کرد. مدت پنج روز که از مرخصى‏اش گذشت به من گفت بیا تا سر قبر شهیدان برویم. رفتیم و فاتحه‏اى خواندیم. یک دفعه به من گفت: برادر این سرى که به جبهه بروم برنمى‏گردم. یک چوبى را برداشت و بادست خودش کنار قبر شهید قدوسى شکل قبرش را کشید و گفت: در همین مکانى که خط کشیدم من را به خاک بسپارید. روز بعد عازم جبهه شد. حدود 17 الى 20 روز طول کشید. سوار ماشین بودم. از خواف به روستا مى‏آمدم. در داخل ماشین به من گفته شد پدرت خانه است؟ گفتم: بلى، از پدرم چه مى‏خواهى؟ گفت: برادرت على‏اصغر زخمى شده و در بیمارستان است. تا این حرف را بهمن گفت، من فوراً فهمیدم که برادرم على‏اصغر شهید شده است. رفتم که به پدرم این خبر را بدهم. پدرم جلو درب منزل ایستاده بودم و فکر مى‏کرد. تا اسم على‏اصغر را بردم به من گفت: خودم خواب دیدم که على‏اصغر شهید شده است. پدرم خدا را شکر کرد و به منزل رفت. هنوز به منزل نرفته بود که یک سیدى از بچه‏هاى بنیاد شهید تربت حیدریه آمد و پدرم را به بنیاد برد. روز بعد هم پیکر پاکش را در همان روستا به خاک سپردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه